پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

عاقل و فرزانه...



زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد


از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد



صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست


باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد



شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب


باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد



مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل


در پی آن آشنا از همه بیگانه شد



آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت


چهره خندان شمع آفت پروانه شد



گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت


قطره باران ما گوهر یک دانه شد



نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری


حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد



منزل حافظ کنون بارگه پادشاست


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد




حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حافظ، زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، دل، صوفی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی 1392ساعت 12:56 توسط س م نظرات()

تمنای تو...




نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه 


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه 


من محال است به دیدار تو قانع باشم 

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه 


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست 

سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه 


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم 

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه 

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست 

میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه، فاضل نظری، من محال است به دیدار تو قانع باشم، دریا، خداوند، گله، دل،
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 08:47 توسط س م نظرات()

حلقه عاشقان ...


عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن


اول نفس از نفس گسستن

اول قدم از قدم بریدن


نادیده گرفتن این جهان را

مر دیده خویش را بدیدن


گفتم که دلا مبارکت باد

در حلقه عاشقان رسیدن


ز آن سوی نظر نظاره کردن

در کوچه سینه‌ها دویدن


ای دل ز کجا رسید این دم

ای دل ز کجاست این طپیدن


ای مرغ بگو زبان مرغان

من دانم رمز تو شنیدن


دل گفت به کار خانه بودم

تا خانه آب و گل پریدن


از خانه صنع می پریدم

تا خانه صنع آفریدن


چون پای نماند می کشیدند

چون گویم صورت کشیدم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:عشق، عشق است بر آسمان پریدن، نظر، مولانا، صنع، رمز، دل،
+ نوشته شده در جمعه 28 مهر 1391ساعت 17:12 توسط س م نظرات()

گل عزیز است ...


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



حافظ



نیمه شعبان رو به تمام مردم دنیا تبریک می گم





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نفس، باد، صبا، مشک، فشان، خواهد، شد، عالم، پیر، دگرباره، جوان، ارغوان، جام، عقیقی، سمن، چشم، نرگس، شقایق، نگران، تطاول، کشید، این، که، هجران، غم، بلبل، سراپرده، نعره، گل، مسجد، خرابات، شدم، خرده، مگیر، مجلس، وعظ، دراز، زمان، عشرت، ای، دل، ار، امروز، فردا، به، فکنی، مایه، نقد، بقا، ضمان، ماه، شعبان، منه، دست، قدح، کاین، خورشید، نظر، تا، شب، عید، رمضان، عزیز، است، غنیمت، شمریدش، صحبت، باغ، آمد، راه، آن، مطربا، انس، غزل، خوان، سرود، چند، گویی، چنین، چنان، حافظ، سوی، اقلیم، قدمی، وداعش، روان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

دل به گزاف لاف دلبر زد ...



عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد


آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد


شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد


گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد


طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد


از چهرهٔ او دلم چو دریا شد

دریا دیدی که موج گوهر زد


عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد




عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عشق، آتشی، دل، در، زد، گزاف، لاف، دلبر، آسوده، کنجی، نشسته، کامد، غم، حلقه، شاخ، طربم، بیخ، بن، چیز، داشتم، گفتند، سیم‌بر، نگار، رویم، آرزوی، زر، طاوس، رخش، جلوه، عقلم، مگس، سر، چهرهٔ، دیدی، گوهر، عطار، آتشین، اخگر، میان،
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391ساعت 08:26 توسط س م نظرات()

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

حال من و شعرهام بهتر شده است


تنها به تو فکر می کنم زیرا تو...

تنها به تو فکر می کنم اما تو...

تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو

تنها به تو فکر می کنم تنها تو

 


بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم

نه لحظه ای از شادی و غم حرف زدیم

تا صبح من و خدا نشستیم و فقط

درباره تنهایی هم حرف زدیم


 

با تو دل من پر از کبوتر شده است

حال من و شعرهام بهتر شده است

حالا تو منی و من تو هستم با تو

تنهایی من چند برابر شده است



جلیل صفربیگی





طبقه بندی: شعر، جلیل صفربیگی،
برچسب ها:تنها، فکر، می کنم، زیرا، اما، تو، بیهوده، زیاد، حرف، لحظه، شادی، صبح، نشستیم، فقط، درباره، دل، کبوتر، شده، است، شعرهام، هستم، جلیل، صفربیگی،
+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1391ساعت 02:11 توسط س م نظرات()

عکس رخ مهتاب ...



بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست




فاضل نظری



طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:بی قرار، توام، تنگم، دل، گله، آه، بی تاب، عادت، حوصله، کم، مثل، عکس، رخ، مهتاب، افتاده، آب، دلم، هستی، فاصله، آسمان، قفس، تنگ، فرقی، وقتی، بال، پر زدن، چلچله، لحضه، بیم، ریختن، فرو، شهری، روی، گسل، زلزله، هاست، می پرسمت، مسئله، دوری، عشق، سکوت، جواب، همه، فاضل، نظری،
+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد 1391ساعت 19:17 توسط س م نظرات()

وعده از حد بشد

ا



ای دل ریش مرا با لب تو حقِّ نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دل، ریش، لب، حق، می‌روم، الله، معک، گوهر، پاکیزه، عالم، قدس، ذکر، خیر، حاصل، تسبیح، ملک، خلوص، منت، هست، شکی، تجربه، کس، زر، خالص، نشناسد، محک، گفته، بودی، شوم، مست، بوست، بدهم، وعده، بشد، دیدیم، بگشا، پسته، خندان، شکرریزی، خلق، از دهن، خویش، مینداز، شک، چرخ، زنم، غیر، مرادم، زبونی، کشم، فلک، چون، حافظ، خویشش، نگذاری، رقیب، قدم، دورترک،
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391ساعت 18:00 توسط س م نظرات()

یار از دست رفت

استاد فریدون پور رضا خواننده فقید آواهای گیلکی دار فانی را وداع گفت





عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت


ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت


بخت و رای و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت


عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت


گر من از پای اندرآیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت


بیم جان کاین بار خونم می‌خورد

ور نه این دل چند بار از دست رفت


مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت


سعدیا با یار عشق آسان بود

عشق باز اکنون که یار از دست رفت



سعدی




طبقه بندی: شعر، سعدی، موسیقی،
برچسب ها:عشق، دل، یار، دستی، عجب، رسم، روزگار، رفت، دست، بخت، رای، زور، زر، بودم، دریغ، کاندر، چهار، سودا، هوس، صبر، آرام، قرار، پای، اندرآیم، درآی، بهتر، هزار، صد، خونم، جان، می‌خورد، مرکب، جهانیدن، زمام، دوستان، اختیار، سعدیا، آسان، اکنون، سعدی، فریدون، پور رضا، استاد، موسیقی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391ساعت 09:41 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]