پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

نیِ کسایی




دلم گرفته خدایا تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نیِ کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن 


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن


هوشنگ ابتهاج


استاد بزرگ حسن کسایی هم از میان ما رفت




طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر، موسیقی،
برچسب ها:دلم، گرفته، خدا، دلگشایی، آمدم، امیدت، خدایی، کن، دلی، آینه، دارم، نهاده، سر، دست، ببین، خودنمایی، روزگار، میاموز، بی وفایی، خدای، دگر، ترک، بلای، کینه، دشمن، کشیده ام، دوست، نیز، طاقت، آزمایی، شکایت، هجران، حکایت، کسایی، خدایا، حضرت، استاد، توایم، عهد، آشنایی، مجلس، نوای، عشاق، نغمه، ماست، غزل، همنوایی،
+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391ساعت 14:36 توسط س م نظرات()

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

گر تو اشارت کنی ...



بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

پیر نگردد که در بهشت برینست


دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنینست


آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبینست


گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگینست


گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشینست


تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسینست


حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دینست


سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمینست


عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء معینست


سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبینست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بخت، جوان، دارد، قرینست، پیر، نگردد، بهشت، برینست، دیگر، جانبم، نماز، نباشد، اشارت، کنی، قبله، چنینست، آینه‌ای، پیش، آفتاب، نهادست، خیمه، شعاع، جبینست، همه، لوح، عالم، بشویند، عشق، نخواهد، نقش، نگینست، گوشه، گرفتم، خلق، فایده‌ای، نیست، چشمت، نشینست، صبوریم، می‌زنیم، بازپسینست، طبل، فروکوفت، بانگ، غارت، دینست، سیم، زرم، مباش، دنیی، اسباب، بینم، زمینست، ملک، عاشق، صادق، دوست، مذابم، زهر، معینست، سعدی، مبینست، ضلال،
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 00:10 توسط س م نظرات()

روز مادر



گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها
بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت


یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت


پس هستن من ز هستن اوست

تا هستم و هست دارمش دوست



ایرج میرزا




طبقه بندی: ایرج میرزا، شعر،
برچسب ها:گویند، چو، مرا، پستان، دهان، مادر، گرفتن، آموخت، شبها، بر، گاهواره، بیدار، نشست، خفتن، دستم، بگرفت، پا، به، برد، شیوه، راه، رفتن، حرف، یک، دو، زبانم، الفاظ، نهاد، گفتن، لبخند، لب، غنچه، گل، شکفتن، هستم، هست، دارمش، هستی، اوست، دوست، هستن،
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391ساعت 00:00 توسط س م نظرات()

شکایت کجا بریم؟


 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم


شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم


روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم


ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم


گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم


ما با توایم و با تو نه‌ایم نیست بوالعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم


نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟


ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم


سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

 


سعدی




طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بگذار، مقابل، بگذریم، دزدیده، شمایل، بنگریم، شوقست، جدایی، جورست، نظر، جور، طاقت، شوقت، نیاوریم، روی، نکنی، حکم، توست، بازآ، قدمانت، بگستریم، سریست، خلق، روزگار، دشمن، شوند، سریم، برود، گفتی، بیشترند، عشق، کمتریم، توایم، نه‌ایم، بوالعجب، حلقه‌ایم، چون، حلقه، بوی، می‌شنویم، عجب، بپروریم، دشمنان، شکایت، برند، دوست، دشمنست، کجا، نمی‌رویم، قفای، کمند، سعدی، چندان، صید، لاغریم، فتاده‌اند،
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391ساعت 14:56 توسط س م نظرات()

آتش نهفته


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت


افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت


زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت


می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت


آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت


خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت


می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت


بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت


حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت



حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حسنت، اتفاق، ملاحت، جهان، گرفت، آری، می‌توان، افشای، راز، خلوتیان، خواست، کرد، شمع، شکر، خدا، سر، دلش، زبان، زین، آتش، نهفته، سینه، خورشید، شعله‌ایست، آسمان، می‌خواست، گل، دم زند، رنگ، بوی، دوست، غیرت، صبا، نفسش، دهان، آسوده، کنار، پرگار، دوران، نقطه، عاقبتم، میان، آن روز، شوق، ساغر، خرمنم، بسوخت، کآتش، عکس، عارض، ساقی، خواهم، شدن، کوی، مغان، آستین، فشان، فتنه‌ها، دامن، آخرزمان، می، خور، آخر، غم، سبک، برآمد، رطل، گران، برگ گل، خون، شقایق، نوشته‌اند، پخته، ارغوان، حافظ، لطف، نظم، می‌چکد، حاسد، چگونه،
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391ساعت 15:19 توسط س م نظرات()

دگری نمی شناسم ...

 

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

 

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

 

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

 

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

 

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

 

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

 

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:خبرت، خراب، کرد، جراحت، جدایی، خیال، آب، روشن، تشنگان، نمایی، ارمغانی، آری، دوستان، فرستی، خویشتن، بشدی، ببردی، دل، سپردی، غم، شب و روز، خیالی، ندانمت، کجایی، خویش، بگفتم، می‌گرفتم، نه عجب، خوبرویان، بی‌وفایی، جفای، جفا، ولیکن، لایق، جفایی، تحمل، زیردستان، ستم، خواهی، پادشایی، سخنی، صبح، گفتم، دگری، نمی‌شناسم، آشنایی، گذشتم، یار، بشنوم، نصیحت، فقیه، مفروش، پارسایی، تأمل، جمال، خوبان، سعدی، بیازمایی، نظری، چشم، بهشت، برگشایی، لطیف، دوست،
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390ساعت 14:06 توسط س م نظرات()

مرادِ دوست



اگر مراد تو ای دوست بی مرادیِ ماست


مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست!


اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش


خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست


میان عیب و هنر پیش دوستانِ کریم


تفاوتی نکند، چون نظر به عین رضاست


عنایتی که تو را بود اگر مُبَدَّل شد


خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست


مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن


که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست


اگر عِداوَت و جنگست در میان عرب


میان لِیلی و مجنون محبتست و صفاست


هزار دشمنی افتد به قول بدگویان


میان عاشق و معشوق دوستی برجاست


غلام قامت آن لُعبت قباپوشم


که در محبتِ رویشْ هزار جامه قباست


نمی‌توانم بی‌او نشست یک ساعت


چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست


جمال در نظر و شوق همچنان باقی


گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست


مرا، به عشق تو، اندیشه از ملامت نیست


و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست


هر آدمی که چنین شخص دِلْسِتان بیند


ضرورتست که گوید به سرو ماند راست


به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد


خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست


خوشست با غم هجران دوست سعدی را


که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست


بلا و زحمت امروز بر دل درویش


از آن خوشست که امید رحمت فرداست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:مراد، دوست، بی مرادیِ، خویش، دگرباره، من، نخواهم، خواست، قبول، برانی، خلاف، رای، مذهب، میان، عیب، هنر، پیش، دوستانِ، کریم، تفاوتی، چون، نظر، عین، رضاست، عنایتی، بود، مُبَدَّل، خلل، نباشد، ارادتی، مراست، نخواهی، آزردن، پسندد، رواست، عِداوَت، جنگست، عرب، لِیلی، مجنون، محبتست، صفاست، هزار، دشمنی، قول، بدگویان، عاشق، معشوق، دوستی، برجاست، غلام، قامت، لُعبت، قباپوشم، محبتِ، رویشْ، جامه، جامه قباست، نمی‌توانم، نشست، ساعت، چرا که، خاست، جمال، در نظر، شوق، همچنان، باقی، گدا، عالم، گداست، اندیشه، ملامت، شخص، دِلْسِتان، ضرورتست، خطا، چنین، خوشست، هجران، سعدی، رنج، می‌رسد، زحمت، دل، درویش، رحمت، فرداست، امید، اگر مراد تو ای دوست بی مرادیِ ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست،
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1390ساعت 17:01 توسط س م نظرات()

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد



ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد


به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد


خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد


چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد


ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد  


حافظ



میلاد خاتم پیامبران مبارک





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:ستاره، بدرخشید، ماه، مجلس، دل، رفیق، مونس، نگار، مکتب، نرفت، خط، غمزه، مدرس، بیمار، عاشقان، صبا، فدای، عارض، نسرین، چشم، نرگس، مصطبه، نشاند، دوست، شهر، گدای، میر، خیال، خضر، جام، اسکندر، جرعه، سلطان، ابوالفوارس، طربسرای، محبت، کنون، معمور، طاق، ابروی، مهندس، یار، ترشح، لب، خدا، خاطرم، هزاران، گنه، موسوس، کرشمه، شرابی، علم، بی‌حس، عقل، عزیز، زر، وجود، نظم، دولتیان، قبول، مس، کیمیا، میکده، عنان، یاران، بگردانید، حافظ، مفلس،
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1390ساعت 00:22 توسط س م نظرات()

باقی همه اوست

عشق آمد و شد چونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست


اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست  

   

ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:عشق، رگ، پوست، دوست، وجودم، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390ساعت 23:49 توسط س م نظرات()