پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد



بار دگر آن آب به دولاب درآمد

وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد


بار دگر آن جان پر از آتش و از آب

در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد


بار دگر آن صورت پنهانی عالم

از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد


خورشید که می‌درد از او مشرق و مغرب

از لطف بود گر به سطرلاب درآمد


بار دگر آن صبح بخندید و بتابید

تا خفته صدساله هم از خواب درآمد


بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد


بار دگر از قبله روان گشت رسالت

در گوش محمد چو به محراب درآمد


چون رفت محمد به در خیبر ناسوت

نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد


از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد

وز بیم مسبب همه اسباب درآمد


آری لقبش بود سعادت بک عالم

زان پیش که اشخاص به القاب درآمد


بگشاد محمد در خمخانه غیبی

بسیار کسادی به می ناب درآمد


از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون

آن جام می لعل چو عناب درآمد


خاموش کن امروز که این روز سخن نیست

زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد



مولانا





طبقه بندی: شعر، مولانا،
برچسب ها:بار، آن، آب دولاب، درآمد، چرخه، گردنده، اشتاب، جان، پر، از، آتش، لرزه، خورشید، سیماب، صورت، پنهانی، عالم، روزن، دوش، چ. مهتاب، مشرق، مغرب، لطف، سطرلاب، صبح، بخندید، بتابید، صدساله، خفته، خواب، قاضی، حاجات، فاتح، ابواب، خیزید، دگر، قبله، گشت، رسالت، گوش، محمد، محراب، چون، خیبر، ناسوت، نقبی، نصرت، نقاب، ملک، جمله، فلک، رخنه، بیم، مسبب، اسباب، آری، لقبش، سعادت، پیش، اشخاص، بگشاد، خمخانه، غیبی، کسادی، ناب، تشنه، تسکین، چنین، خون، لعل، عناب، خاموش، سخن، ساقی، اصحاب،
+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1391ساعت 17:52 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()