پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

آهنگ ...



از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق
بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:صلح، جنگ، از، دیوانه‌ها، بی‌آهنگ، می‌خوانند، گاهی، قناریها، باغ، باشند، هم، مانند، مرغان، قفس، دلتنگ، کنج، می‌میرم، خلق، بازرگان، چون، قصه‌ها، مرگ، مرا، نیرنگ، می‌دانند، سنگم، بدنامی، زنند، اکنون، روزی، اشک، سنگ،
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد 1391ساعت 07:04 توسط س م نظرات()

چه فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه فكر میكنی؟

جهان چو آبگینه شكسته ایست

 كه سرو راست هم در او ؛شكسته مینمایدت؟

چنان نشسته كوه

در كمین این غروب تنگ

 كه راه بسته می نمایدت؟

زمان بیكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

بسان رود كه در نشیب دره سر به سنگ میزند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

 زنده باش........................          ه.الف.سایه



متن کامل شعر



طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:چه فكر میكنی، جهان، آبگینه، سرو، راست، مینمایدت، نشسته، چنان، كوه، كمین، غروب، تنگ، بسته، نمایدت، زمان، بیكرانه، شمار، گام، عمر، مسنج، پای، دمی، درنگ، رنج، درد، بسان، شکسته، رود، نشیب، سنگ، رونده، باش، امید، هیچ، معجزی، مرده، زنده، سایه، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391ساعت 00:13 توسط هادی گلبرگ()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

یاران موافق همه از دست شدند





بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران


با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران




سعدی





درگذشت بزرگ بانوی داستان نویس ایران
سیمین دانشور رو به همه هموطنام تسلیت میگم
قدر باز مانده ها رو بدونیم




طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:یاران، موافق، همه، بگذار، بگرییم، چون، ابر، بهاران، سنگ، ناله، خیزد، روز، وداع، شراب، فرقت، روزی، چشیده، باشد، داند، سخت، قطع، امیدواران، ساربان، بگویید، احوال، آب، چشمم، شتر، نبندد، محمل، باران، بگذاشتند، دیده، حسرت، آب حسرت، گریان، قیامت، چشم، گناهکاران، صبح، شب، شب نشینان، جانم، طاقت، بس، ماندی، دیر ماندی، شام، روزه، روزه داران، چندین، برشمردم، ماجرای، عشقت، از دست، شدند، اندوه، دل، نگفتم، یک، هزاران، سعدی، روزگاران، مهری، نشسته، بیرون، نمی‌توان، چندت، حکایت، شرح، قدر، کفایت، باقی، غمگساران، درگذشت، بزرگ بانوی، داستان، نویس، ایران، سیمین، دانشور، سیمین دانشور، هموطنام، تسلیت، باز مانده،
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390ساعت 14:24 توسط س م نظرات()

به سنگ چرا می زنی پیاله ی من ؟



ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من


فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من 


مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند 


که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من 


شراب خون دلم می خوری و نوشت باد


دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من؟ 


چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن 


که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من


هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: شعر، ه.ا.سایه،
برچسب ها:عشق، خون، دل، لاله، فغان، ناله، گریه، بخند، آبروی، ژاله، شراب، نوشت، سنگ، پیاله، غزل، سایه، چنگ، نی، بشکن، ساز، زهره، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 01:27 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()