پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گیسوان دراز...


شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه!

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینهء من! این تو و این سینهء من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد




فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:گیسوان، شب، یوسف، زلیخا، فاضل نظری، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد، شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 00:00 توسط س م نظرات()

گل عزیز است ...


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



حافظ



نیمه شعبان رو به تمام مردم دنیا تبریک می گم





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نفس، باد، صبا، مشک، فشان، خواهد، شد، عالم، پیر، دگرباره، جوان، ارغوان، جام، عقیقی، سمن، چشم، نرگس، شقایق، نگران، تطاول، کشید، این، که، هجران، غم، بلبل، سراپرده، نعره، گل، مسجد، خرابات، شدم، خرده، مگیر، مجلس، وعظ، دراز، زمان، عشرت، ای، دل، ار، امروز، فردا، به، فکنی، مایه، نقد، بقا، ضمان، ماه، شعبان، منه، دست، قدح، کاین، خورشید، نظر، تا، شب، عید، رمضان، عزیز، است، غنیمت، شمریدش، صحبت، باغ، آمد، راه، آن، مطربا، انس، غزل، خوان، سرود، چند، گویی، چنین، چنان، حافظ، سوی، اقلیم، قدمی، وداعش، روان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

شب خجالت من




به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در پی آه است


در آسمان خبری از ستاره من نیست


که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است


به جای سرزنش من به او نگاه کنید


دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است


شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!


کمین کنید که امشب سر بزنگاه است


شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار


شب خجالت من از لب تو در راه است


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:طعنه، گفت، روزگار، جانکاه، است، به، من، نفسم، آه، پی، آسمان، خبری، ستاره، بخت، بلند، عمر، کوتاه، جای، سرزنش، نگاه، دلیل، سر، هوا، بودن، زمین، شب، مشاهده، چشم، کمان، کمین، امشب، بزنگاه، شرار، شوق، تب، شرم، بوسه، خجالت، لب، راه،
+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1391ساعت 22:27 توسط س م نظرات()

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم


باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم



شهریار





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:وصل، عشق، آتشم، عاشق، نمی شوی، ببینی، می کشم، عقل، آب، بیچاره، ساخته، دیشب، سرم، بالش، وصال، باز، صبحست، سیل، صبح، اشک، شسته، بالشم، پروانه، شکایتی، شمع، عمریست، هوای، میسوزم، خوشم، خلقم، روی، بخندند، نیست، شاهد، شرار، محبت، غشم، باور، طعنه، طوفان، روزگار، زلف، مشوشم، سروی، دولت، آزادگی، کس، نیاورد، طبع، سرکشم، دارم، غمش، میگزد، غنچه، خامشم، شب، ماهتاب، بالین، بتاب، آفتاب، دلکش، ماه، پری، بنه، بنوازش، بشنوی، غزلهای، دلکشم، ساز، صبا، شبی، شهریار،
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391ساعت 18:09 توسط س م نظرات()

به کدام مذهب است این؟


ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی


همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی


مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی


به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی


در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:دیده، خون، فشانم، غمت، شب، جدایی، چه کنم، هست، اینها، گل، باغ، آشنایی، همه، نهاده‌ام، سر، چو، سگان، آستانت، رقیب، نیاید، بهانهٔ، گدایی، مژه‌ها، چشم، یارم، نظر، چنان، نماید، میان، سنبلستان، چرد، آهوی، ختایی، گلستان، چشمم، همیشه، است، شاید، درآیی، برگ، ندارم، گلشن، شنیده‌ام، گلها، بوی، بی‌وفایی، مذهب، این، کدام، ملت، کشند، عاشقی، عاشقم، چرایی، طواف، کعبه، رفتم، حرم، ندادند، برون، درون، قمار، پاکباز، صومعه، رسیدم، زاهد، دیر، می‌زدم، یکی، درآ، عراقی، خاص، مایی،
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391ساعت 14:47 توسط س م نظرات()

خبرت هست؟



یار گلچهره خبر از منِ عاشق داری؟

دانی از صبح به شب در غم تو مدهوشم؟

دانی از شوق وجودم هیچ کمتر نشده؟

ولی از بهر نرنجیدن تو خاموشم؟

 

خبرت هست که دل ساکن گیسوی تو شد؟

خبرت هست کمر چون خم ابروی تو شد؟

خبرت هست که از خود خبرم نیست دگر؟

از همان روز که دل گمشده در موی تو شد؟

 

خبرت هست که خنجر به دو چشمم زده ام؟

که قدمگاه رُخَت معبر هر کس نشود؟

خبرت هست که آشفته و بی بال و پرم؟

همچو سرکنده تَذَروی که به مَحبَس بشود؟

 

خبرت هست که هرشب من و غم در سفریم؟

او به من می رسد و من به دو گیسوی زَرَت؟

خبرت هست که آتش به وجودم زده ای؟

سوختم از عطش آن نگه پر شررت؟

 

خبرت هست که دل دادم و دل نستاندم؟

انتظارم به در خانهء دل از دو جهت؟

خبرت هست که آفاق همه حیرانند؟

کین چه مهروست؟ غزالین بدن و شیر صفت؟

 

این همه شکوه کنم هیچ جوابم ندهی

باید این درد دلم چاره ز جایی بکنم

گه به یک شعر پریشان زغمت ناله کنم

گه به امّید وصال تو دعایی بکنم



پریشان


اسفند ماه 1390







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:یار، گلچهره، خبر، منِ، عاشق، دانی، صبح، شب، غم، مدهوشم، شوق، وجودم، هیچ، کمتر، نشده، ولی، بهر، نرنجیدن، خاموشم، خبرت، هست، دل، ساکن، گیسوی، کمر، چون، خم، ابروی، خبرم، نیست، همان، موی، خنجر، چشمم، قدمگاه، رُخَت، معبر، آشفته، بال، پر، سرکنده، تزروی، محبس، هرشب، زَرَت، آتش، سوختم، عطش، شررت، انتظارم، خانهء، آفاق، حیرانند، مهروست، غزالین، بدن، شیر، صفت، شکوه، جوابم، درد، شعر، پریشان، زغمت، وصال، دعایی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 01:52 توسط س م نظرات()

خانه پرنور


من از این خانه پرنور به در می نروم

من از این شهر مبارک به سفر می نروم


منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من از او گر بکشی جای دگر می نروم


گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر

من بجز جانب آن گنج گهر می نروم


شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است

من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم


شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است

من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم


شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است

من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم


شهر پر شد که فلان بن فلان می برود

شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم


این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید

من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم


یار ما جان و خداوند قضا و قدر است

من از این جان قدر جز به قدر می نروم


تو مسافر شده‌ای تا که مگر سود کنی

من از این سود حقیقت به مگر می نروم


مغز را یافته‌ام پوست نخواهم خایید

ایمنی یافته‌ام سوی خطر می نروم


تو جگرگوشه مایی برو الله معک

من چو دل یافته‌ام سوی جگر می نروم


تو کمربسته چو موری پی حرص روزی

من فکنده کله و سوی کمر می نروم


نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر

من پدر یافته‌ام سوی پدر می نروم


شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست

تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:من، خانه، در، شهر، مبارک، سفر، منم، صنم، عاشقی، باقی، عمر، بکشی، جای دگر، موج، سرتاسر، جهان، بجز، جانب، گنج، گهر، تختگه، مجلس، سلطان، سلاطین، حشر، عقیق، گنجینه، گوهر، حجر، جنت، فردوس، سقر، فلان، اراجیف، خبر، سوی، گوش، بی‌خبری، خداوند، جان، قضا، قدر، مسافر، شده‌ای، مگر، حقیقت، مغز، یافته‌ام، پوست، نخواهم، خایید، پرنور، ایمنی، نروم، خطر، جگرگوشه، الله، جگر، کمربسته، حرص، روزی، نشنوم، جان پدر، پدر، شمس، مرا، داده‌ست، زهره، بطر، شب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390ساعت 14:07 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

یاران موافق همه از دست شدند





بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران


با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران




سعدی





درگذشت بزرگ بانوی داستان نویس ایران
سیمین دانشور رو به همه هموطنام تسلیت میگم
قدر باز مانده ها رو بدونیم




طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:یاران، موافق، همه، بگذار، بگرییم، چون، ابر، بهاران، سنگ، ناله، خیزد، روز، وداع، شراب، فرقت، روزی، چشیده، باشد، داند، سخت، قطع، امیدواران، ساربان، بگویید، احوال، آب، چشمم، شتر، نبندد، محمل، باران، بگذاشتند، دیده، حسرت، آب حسرت، گریان، قیامت، چشم، گناهکاران، صبح، شب، شب نشینان، جانم، طاقت، بس، ماندی، دیر ماندی، شام، روزه، روزه داران، چندین، برشمردم، ماجرای، عشقت، از دست، شدند، اندوه، دل، نگفتم، یک، هزاران، سعدی، روزگاران، مهری، نشسته، بیرون، نمی‌توان، چندت، حکایت، شرح، قدر، کفایت، باقی، غمگساران، درگذشت، بزرگ بانوی، داستان، نویس، ایران، سیمین، دانشور، سیمین دانشور، هموطنام، تسلیت، باز مانده،
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390ساعت 14:24 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]