پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

شبیخون


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی


حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی


دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی


تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی


تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی


منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی


بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی


حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی


این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی


در فروبند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی



هوشنگ ابتهاج



چشمان هموطن تو

در انتظار دستان پر مهر توست


ای که دستت می رسد کاری بکن...





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:شبیخون، هوشنگ ابتهاج، سایه، برسان باده که غم روی نمود ای ساقی، تار، پود، داس،
+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391ساعت 22:09 توسط س م نظرات()

صدا کن مرا

[http://]


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار در بیابان کاشان(شیروان!!!) هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و در آن وقت،

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید




سهراب





طبقه بندی: سهراب، شعر،
برچسب ها:صدا کن مرا، خوب، صدای تو، گیاه، عجیبی، انتهای، صمیمیت، حزن، می روید، ابعاد، عصر، خاموش، طعم، تصنیف، ادراک، تنهاترم، بگویم، تنهایی، بزرگ، شبیخون، حجم، پیش بینی، خاصیت، عشق، کسی نیست، زندگی، بدزدیم، قسمت، حالت، سنگ، چیزی، زودتر، عقربک، فواره، ساعت، حوض، زمان، گردی، بدل، آب، مثل، واژه، سطر، خاموشی ام، ذوب، کف، نورانی، گرم، بیابان، کاشان، شیروان، هوا، باران، سردم، اجاق، شقایق، کوچه، تاریک، حاصل، ضرب، تردید، کبریت، می ترسم، سطح، سیمانی، قرن، شهرهایی، سیاشان، چراگاه، جرثقیل، هبوط، گلابی، معراج، شاخه، شب، اصطکاک، فلزات، کاشف، معدن، صدا کن، طلوع، گل، یاسی، پشت، انگشت، بیدار، بمب هایی، حکایت کن، خواب، تر شد، افتاد، چند، مرغابی، دریا، گیروداری، چرخ، زرهپوش، روی، کودک، گذر داشت، قناری، نخ زرد، آواز، آسایشی، احساس، بنادر، اجناس، معصومی، علمی، موسیقی، مثبت، بوی، باروت، پی برد، ادراکی، مجهول، مذاق، رسالت، تراوید، ایمانی، تابش، استوا، سرآغاز، خواهم، نشانید، سهراب، سپهری،
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 15:25 توسط س م نظرات()

شبیخون


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی 

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی 


حالیا نقش دل ماست در آیینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی 


دیدی آن یار که بستیم صد امید در او 

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی 


تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو 

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی 


تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو 

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی 


منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد 

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی 


بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان 

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی 


حق به دست دل من بود که در معبد عشق 

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی


این لب و جام پی گردش می ساخته اند 

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی 


در فروبند که چون سایه در این خلوت غم 

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی


هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:باده، غم، ساقی، شبیخون، بلا، ای ساقی، حالیا، نقش، ایینه، جام، رنگ، چرخ، کبود، دیدی، یار، امید، صد، خون، گشود، دست، آتش، یزدانی، دیو، مه نو، کهنه، داسی، کشته، منتی، فزود، شستیم، خوناب، جگر، جامه، تار، پود، معبد، فرود، لب، می، فروبند، خلوت، خلوت غم، گفت و شنود، سایه، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390ساعت 22:15 توسط س م نظرات()