پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

نقاب...


خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند


عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند

ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت

عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند

این چندمین شب است كه بیدار مانده ام

آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند

بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی كند

گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی كند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی كند

 


محمد علی بهمنی






طبقه بندی: شعر، محمد علی بهمنی،
برچسب ها:محمد علی بهمنی، خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند، سیمرغ، عقاب، شیشه، سنگسار، نقاب،
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391ساعت 12:03 توسط س م نظرات()

بوسه ازآن طرف شیشه حــلال است عزیز!


تا ابد بغضِ منِ تبــزده کال است عزیز

دیدن گــریهء تمســاح محـال است عزیز!


تا شمــا خانهء تان سمت شمـال ده مــاست

قبلهء دهکــده مان سمت شمال است عــزیز


پنجره بین من و توست،مرا بــوسه بزن

بوسه ازآن طرف شیشه حــلال است عزیز!


ما دو ریلیم به امید به هـم وصل شدن

فصل گل دادن نی ،فصل وصال است عزیز!


ماه من ! عکس تو درچشمه گل آلودشده

عیب ازتوست!ببین !چشمه زلال است عزیز!


دام گیسوی تو بی دانه شده،می فهمی؟!

امپراطوری تو رو به زوال است عــزیز


عشق این نیست که برگردن من حلقه زده

اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز



صادق فغانی



با تشکر از دوست عزیزم عطا





طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:تا ابد، بغضِ، تبــزده، کال، عزیز، دیدن، گــریهء، تمســاح، محـال، خانه تان، سمت، شمـال، ده، قبله، دهکــده مان، شمال، پنجره، بین، بــوسه، بــوسه بزن، طرف، شیشه، حــلال، ریلیم، امید، وصل، فصل، گل دادن، نی، وصال، عکس، عیب، چشمه، زلال، گیسوی، دام، دانه، فهمی، امپراطوری، زوال، عشق، برگردن، حلقه، اینکه، گردنم، افتاده، وبال، سیدعطاسیدی، صادق فغانی،
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391ساعت 13:50 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()