پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

در زبان نامده‌ست آن که منم


آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم


گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم


کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم


بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم


این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم


فارغ از سودم و زیان چو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم


گفتم ای جان تو عین مایی گفت

عین چه بود در این عیان که منم


گفتم آنی بگفت‌های خموش

در زبان نامده‌ست آن که منم


گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی‌زبان که منم


می شدم در فنا چو مه بی‌پا

اینت بی‌پای پادوان که منم


بانگ آمد چه می دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم


شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:بی‌نشان، آه، بی‌رنگ، منم، ببینم، گفتی، اسرار، میان، روان، ساکن، غرقه، خویش، بوالعجب، بحر، بی‌کران، جهان، مطلب، کاین، فارغ، سودم، زیان، عدم، طرفه، بی‌سود، بی‌زیان، خموش، نامده‌ست، بی‌زبان، شدم، فنا، مه، بی‌پا، پادوان، بنگر، بانگ، چنین، ظاهر، شمس، تبریز، گنج، نادره، مولانا، مولوی، آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم، کی ببینم مرا چنان که منم،
+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390ساعت 12:48 توسط س م نظرات()