پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

شراب خدایی



بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی

نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی


چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش

ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی


ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس

نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی


به دل طور درآید ز حجر نور برآید

چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی


می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی

که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی


رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را

تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی

 

مولانا




طبقه بندی: شعر، مولانا،
برچسب ها:مولانا، خدایی، رمضان، موسی، روح، طور، نور،
+ نوشته شده در شنبه 31 تیر 1391ساعت 09:38 توسط س م نظرات()

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()