پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

گل عزیز است ...


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



حافظ



نیمه شعبان رو به تمام مردم دنیا تبریک می گم





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نفس، باد، صبا، مشک، فشان، خواهد، شد، عالم، پیر، دگرباره، جوان، ارغوان، جام، عقیقی، سمن، چشم، نرگس، شقایق، نگران، تطاول، کشید، این، که، هجران، غم، بلبل، سراپرده، نعره، گل، مسجد، خرابات، شدم، خرده، مگیر، مجلس، وعظ، دراز، زمان، عشرت، ای، دل، ار، امروز، فردا، به، فکنی، مایه، نقد، بقا، ضمان، ماه، شعبان، منه، دست، قدح، کاین، خورشید، نظر، تا، شب، عید، رمضان، عزیز، است، غنیمت، شمریدش، صحبت، باغ، آمد، راه، آن، مطربا، انس، غزل، خوان، سرود، چند، گویی، چنین، چنان، حافظ، سوی، اقلیم، قدمی، وداعش، روان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد



بار دگر آن آب به دولاب درآمد

وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد


بار دگر آن جان پر از آتش و از آب

در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد


بار دگر آن صورت پنهانی عالم

از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد


خورشید که می‌درد از او مشرق و مغرب

از لطف بود گر به سطرلاب درآمد


بار دگر آن صبح بخندید و بتابید

تا خفته صدساله هم از خواب درآمد


بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد

خیزید که آن فاتح ابواب درآمد


بار دگر از قبله روان گشت رسالت

در گوش محمد چو به محراب درآمد


چون رفت محمد به در خیبر ناسوت

نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد


از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد

وز بیم مسبب همه اسباب درآمد


آری لقبش بود سعادت بک عالم

زان پیش که اشخاص به القاب درآمد


بگشاد محمد در خمخانه غیبی

بسیار کسادی به می ناب درآمد


از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون

آن جام می لعل چو عناب درآمد


خاموش کن امروز که این روز سخن نیست

زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد



مولانا





طبقه بندی: شعر، مولانا،
برچسب ها:بار، آن، آب دولاب، درآمد، چرخه، گردنده، اشتاب، جان، پر، از، آتش، لرزه، خورشید، سیماب، صورت، پنهانی، عالم، روزن، دوش، چ. مهتاب، مشرق، مغرب، لطف، سطرلاب، صبح، بخندید، بتابید، صدساله، خفته، خواب، قاضی، حاجات، فاتح، ابواب، خیزید، دگر، قبله، گشت، رسالت، گوش، محمد، محراب، چون، خیبر، ناسوت، نقبی، نصرت، نقاب، ملک، جمله، فلک، رخنه، بیم، مسبب، اسباب، آری، لقبش، سعادت، پیش، اشخاص، بگشاد، خمخانه، غیبی، کسادی، ناب، تشنه، تسکین، چنین، خون، لعل، عناب، خاموش، سخن، ساقی، اصحاب،
+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1391ساعت 17:52 توسط س م نظرات()

من و باد صبا ...


مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت


پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت


سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت


تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت


و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت


من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

 

حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:مدامم، مست، می‌دارد، نسیم، جعد، گیسویت، خرابم، می‌کند، فریب، چشم، جادویت، چندین، شکیبایی، شبی، رب، توان، شمع، افروزیم، محراب، ابرویت، سواد، لوح، بینش، عزیز، بهر، جان، نسخه‌ای، خال، هندویت، خواهی، جاویدان، جهان، بیارایی، سر، صبا، زمانی، برقع، رویت، رسم، برانداز، عالم، برافشان، فروریزد، هزاران، مویت، مسکین، سرگردان، بی‌حاصل، افسون، چشمت، زهی، همت، حافظ، دنیی، عقبی، هیچ، چشمش، خاک، کویت،
+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391ساعت 10:07 توسط س م نظرات()

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:علی، همای، رحمت، آیتی، خدا، سوا، فکندی، سایه، هما، دل، خداشناسی، رخ، شناختم، قسم، مگر، سحاب، بباری، دوزخ، شرار، سوزد، ماسوا، گدای، مسکین، خانه، نگین، پادشاهی، دهد، کرم، گدا، بجز، پسر، قاتل، اسیر، اکنون، پسری، ابوالعجائب، عالم، شهدای، کربلا، دوست، میان، پاکبازان، میتواند، وفا، توانمش، متحیرم، ملک، لافتی، چشم، فشانم، هله، غباری، توتیا، امید، برسد، خاک، پایت، پیامها، سپردم، سوز، صبا، قضای، گردان، دعای، مستمندان، بگردان، آفت، قضا، زنم، نای، نوای، شوق، لسان، خوشتر، بنوازد، نوا، شب، امیدم، صبحگاهی، آشنائی، آشنا، حق، بشنو، خوشست، شهریارا،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391ساعت 18:10 توسط س م نظرات()

گر تو اشارت کنی ...



بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

پیر نگردد که در بهشت برینست


دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنینست


آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبینست


گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگینست


گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشینست


تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسینست


حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دینست


سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمینست


عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء معینست


سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبینست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:بخت، جوان، دارد، قرینست، پیر، نگردد، بهشت، برینست، دیگر، جانبم، نماز، نباشد، اشارت، کنی، قبله، چنینست، آینه‌ای، پیش، آفتاب، نهادست، خیمه، شعاع، جبینست، همه، لوح، عالم، بشویند، عشق، نخواهد، نقش، نگینست، گوشه، گرفتم، خلق، فایده‌ای، نیست، چشمت، نشینست، صبوریم، می‌زنیم، بازپسینست، طبل، فروکوفت، بانگ، غارت، دینست، سیم، زرم، مباش، دنیی، اسباب، بینم، زمینست، ملک، عاشق، صادق، دوست، مذابم، زهر، معینست، سعدی، مبینست، ضلال،
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 00:10 توسط س م نظرات()

نظری کن


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟


نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی


گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی


پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی


جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی


گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:خرامان، درم، بازآیی، گره، فروبستهٔ، بگشایی، نظری، جان، آمدم، دلتنگی، آیا، گذری، خیالی، شدم، تنهایی، بودی، گفته بودی، بیایم، چو، اینک، چرا، می‌نایی، سودای، بس، زلف، پختم، v، عاقبت، چون، ;hv، سودایی، عالم، می‌بینم، نیست، عجب، بینم، تویی، چشم، بینایی، پیش، ازین، دگری، گر، می‌گنجید، کنون، گنجایی، نظرم، هیچ، کسی، می‌ناید، روی، ننمایی، گفتی، لب، بدهم، عراقی، روزی، وقت، وعده، وفا، فرمایی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391ساعت 11:00 توسط س م نظرات()

وعده از حد بشد

ا



ای دل ریش مرا با لب تو حقِّ نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک



حافظ





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دل، ریش، لب، حق، می‌روم، الله، معک، گوهر، پاکیزه، عالم، قدس، ذکر، خیر، حاصل، تسبیح، ملک، خلوص، منت، هست، شکی، تجربه، کس، زر، خالص، نشناسد، محک، گفته، بودی، شوم، مست، بوست، بدهم، وعده، بشد، دیدیم، بگشا، پسته، خندان، شکرریزی، خلق، از دهن، خویش، مینداز، شک، چرخ، زنم، غیر، مرادم، زبونی، کشم، فلک، چون، حافظ، خویشش، نگذاری، رقیب، قدم، دورترک،
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391ساعت 18:00 توسط س م نظرات()

مرادِ دوست



اگر مراد تو ای دوست بی مرادیِ ماست


مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست!


اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش


خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست


میان عیب و هنر پیش دوستانِ کریم


تفاوتی نکند، چون نظر به عین رضاست


عنایتی که تو را بود اگر مُبَدَّل شد


خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست


مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن


که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست


اگر عِداوَت و جنگست در میان عرب


میان لِیلی و مجنون محبتست و صفاست


هزار دشمنی افتد به قول بدگویان


میان عاشق و معشوق دوستی برجاست


غلام قامت آن لُعبت قباپوشم


که در محبتِ رویشْ هزار جامه قباست


نمی‌توانم بی‌او نشست یک ساعت


چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست


جمال در نظر و شوق همچنان باقی


گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست


مرا، به عشق تو، اندیشه از ملامت نیست


و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست


هر آدمی که چنین شخص دِلْسِتان بیند


ضرورتست که گوید به سرو ماند راست


به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد


خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست


خوشست با غم هجران دوست سعدی را


که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست


بلا و زحمت امروز بر دل درویش


از آن خوشست که امید رحمت فرداست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:مراد، دوست، بی مرادیِ، خویش، دگرباره، من، نخواهم، خواست، قبول، برانی، خلاف، رای، مذهب، میان، عیب، هنر، پیش، دوستانِ، کریم، تفاوتی، چون، نظر، عین، رضاست، عنایتی، بود، مُبَدَّل، خلل، نباشد، ارادتی، مراست، نخواهی، آزردن، پسندد، رواست، عِداوَت، جنگست، عرب، لِیلی، مجنون، محبتست، صفاست، هزار، دشمنی، قول، بدگویان، عاشق، معشوق، دوستی، برجاست، غلام، قامت، لُعبت، قباپوشم، محبتِ، رویشْ، جامه، جامه قباست، نمی‌توانم، نشست، ساعت، چرا که، خاست، جمال، در نظر، شوق، همچنان، باقی، گدا، عالم، گداست، اندیشه، ملامت، شخص، دِلْسِتان، ضرورتست، خطا، چنین، خوشست، هجران، سعدی، رنج، می‌رسد، زحمت، دل، درویش، رحمت، فرداست، امید، اگر مراد تو ای دوست بی مرادیِ ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست،
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1390ساعت 17:01 توسط س م نظرات()

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم


تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم 


خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام

خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم 


خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم


چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم

ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم


چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف

بازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم


عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا

در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم


آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم


رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود

خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم


هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم


مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:تیز، تیز دوم، نیست شوم، جانان، خوش شده ام، بیابان، خاک شوم، سرسبز، آب، سجده، گلستان، ذره صفت، لرزانم، ایمن، لرز، شرف، چرخ، تلف، خطر، سلطان، عالم، گوهر، کفر، فنا، ایمان، موزون، عاشق، شه، رخ، میزان، سکه زر، رحمت، حق، پستی، مرحوم، رحمان، خاکی، طبیبی، حب و دوا، درمان، همگی، مولانا، مولوی، سواران،
+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390ساعت 13:39 توسط س م نظرات()

تماشاگه راز


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد


حافظ




طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:ازل، پرتو، حسنت، تجلی، عشق، آتش، عالم، جلوه، رخت، غیرت، آدم، عقل، شعله، چراغ، برق، جهان، بدرخشید، مدعی، تماشاگه، راز، غیب، نامحرم، قرعه، عیش، غمدیده، غم، علوی، هوس، زنخدان، حلقه، زلف، خم اندر خم، حافظ، طربنامه، قلم، اسباب، دل، خرم،
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 01:03 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]