تبلیغات
پریشان - مطالب ابر عشق

پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

قربانگاهِ ((من))



نشانم ده صراط روشنم را

خودم را، باورم را، بودنم را

خداوندا من از نسل خلیلم

به قربانگاه می آرم «منم» را





طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:خداوندا، قربان، عید، ابراهیم، اسمائیل، عشق، قربانگاه،
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

شِکوه...




گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم

از حسِّ بیقرار خودم شکوه می کنم


عشقم گلِ بهار و خودم برگ فصل زرد

از عشقِ خنده دار خودم شکوه می کنم


گاهی چنان دلم به دلت بند می شود

کز مرگ اختیار خودم شکوه می کنم


صیادم و در دام خودم صید او شدم

آسیمه از شکار خودم شکوه می کنم


در بند مرا دید و به حالم نظر نکرد

اینست کز نگار خودم شکوه می کنم


چون طرقه روبروی تو آتش گرفته ام

می سوزم و ز کار خودم شکوه می کنم


در پیچ و تاب عشق پریشان و خسته ام

درمانده ام ، زیار خودم شکوه می کنم



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:گاهی، گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم، عشق، دام، بند، پریشان، شکوه،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعت 22:02 توسط س م نظرات()

حلقه عاشقان ...


عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن


اول نفس از نفس گسستن

اول قدم از قدم بریدن


نادیده گرفتن این جهان را

مر دیده خویش را بدیدن


گفتم که دلا مبارکت باد

در حلقه عاشقان رسیدن


ز آن سوی نظر نظاره کردن

در کوچه سینه‌ها دویدن


ای دل ز کجا رسید این دم

ای دل ز کجاست این طپیدن


ای مرغ بگو زبان مرغان

من دانم رمز تو شنیدن


دل گفت به کار خانه بودم

تا خانه آب و گل پریدن


از خانه صنع می پریدم

تا خانه صنع آفریدن


چون پای نماند می کشیدند

چون گویم صورت کشیدم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:عشق، عشق است بر آسمان پریدن، نظر، مولانا، صنع، رمز، دل،
+ نوشته شده در جمعه 28 مهر 1391ساعت 17:12 توسط س م نظرات()

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید


توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست


پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست


زدست عشق به جز خیر بر نمی آید

وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست


درختها به من آموختند فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست


به روی آینه ی پر غبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 


فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:راز، عشق، دشنام، آینه، فاضل نظری، باغ، هراس،
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1391ساعت 21:17 توسط س م نظرات()

من سوخته ام ...



من تشنه و پژمرده تو باران بهاری


گل کن که در این ثانیه ها عشق بکاری


آه ای که تو در هر چه دل تنگ نشاطی

یک لحظه مرا باش درآ از در یاری


من مانده ام و یاد شب آشوب نگاهت

دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری


گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد

یک بار پذیرای دلم باش که آری


من سوخته ام کار من از کار گذشته است

تا تازه شوم کاش بر این داغ بباری



ابراهیم اسماعیلی


http://tbzmed87.mihanblog.com/



دانلود آهنگی که بر روی این شعر ساخته شده با صدای سالار عقیلی





طبقه بندی: پراکنده ها، شعر، موسیقی، دانلود،
برچسب ها:من سوخته ام، تشنه، پژمرده، عشق، سالار عقیلی، ابراهیم اسماعیلی، من تشنه و پژمرده تو باران بهاری،
+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391ساعت 14:41 توسط س م نظرات()

عشق و پریشانی




همهء زندگی ام عشق و پریشانی شد

قصه کم گویم عزیز آنچه تو میدانی شد


روز و شب فکر هم آغوشی تو در سر من

آخر قصهء آغوش تو حیرانی شد


تشنه بودم طلب قطرهء آبی کردم

سهمم از موج خروشان تو ویرانی شد


گوشه ای از غم تو در قلم و کاغذ هست

باقی صحبت ما نکته پنهانی شد


خوش بحال همه عشاق پریشان احوال

لحظهء لذتشان عشق سلیمانی شد




پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:همه، زندگی، پریشانی، غصه، عشق، هم آغوشی، حیرانی،
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391ساعت 01:19 توسط س م نظرات()

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

سوز نهانی ...


از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمندهء جوانی از این زندگانیم

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

 

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

 

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

 

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


 
 
شهریار




طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:زندگانی، گله، دارد، جوانیم، شرمنده، هوای، جوانی، زندگانیم، دارم، صحبت، یاران، رفته، را، یاری، ای، اجل، رسانیم، پروای، پنج، روز، جهان، عشق، داده، نوید، زندگی، جاودانیم، یوسفم، چاه، بیابان، غم، اسیر، مژده، کاروانیم، جرس، گوش، زمین، ناله، آشنا، نیست، طایر، شکسته، پر، آسمانیم، گیرم، دانه، دریغم، نداشتند، چون، همزبانیم، بی همزبانیم، لاله، بهار، داغ، گفتی، آتشم، بنشانی، ولی، برخاستی، آتش، نشانیم، شمعم، گریست، زار، بالین، شهریار، همدم، سوز،
+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391ساعت 11:56 توسط س م نظرات()

دل به گزاف لاف دلبر زد ...



عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد


آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد


شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد


گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد


طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد


از چهرهٔ او دلم چو دریا شد

دریا دیدی که موج گوهر زد


عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد




عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عشق، آتشی، دل، در، زد، گزاف، لاف، دلبر، آسوده، کنجی، نشسته، کامد، غم، حلقه، شاخ، طربم، بیخ، بن، چیز، داشتم، گفتند، سیم‌بر، نگار، رویم، آرزوی، زر، طاوس، رخش، جلوه، عقلم، مگس، سر، چهرهٔ، دیدی، گوهر، عطار، آتشین، اخگر، میان،
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391ساعت 08:26 توسط س م نظرات()

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]