پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

شب خجالت من




به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در پی آه است


در آسمان خبری از ستاره من نیست


که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است


به جای سرزنش من به او نگاه کنید


دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است


شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!


کمین کنید که امشب سر بزنگاه است


شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار


شب خجالت من از لب تو در راه است


فاضل نظری




طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:طعنه، گفت، روزگار، جانکاه، است، به، من، نفسم، آه، پی، آسمان، خبری، ستاره، بخت، بلند، عمر، کوتاه، جای، سرزنش، نگاه، دلیل، سر، هوا، بودن، زمین، شب، مشاهده، چشم، کمان، کمین، امشب، بزنگاه، شرار، شوق، تب، شرم، بوسه، خجالت، لب، راه،
+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1391ساعت 22:27 توسط س م نظرات()

دست به جان نمی‌رسد ...


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش


ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش


هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش


لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:دست، جان، برفشانمش، توان، نهاد، واستانمش، قوت، شرح، عشق، نیست، زبان، خامه، گرد، امید، چند، سر، دوانمش، ایمنی، خروش، من، جهان، دراوفتد، فارغی، فغان، فلک، رسانمش، دریغ، چشم، موافق، منند، آتش، چنان، وانشانمش، نمی‌رسد، بپرسد، فلان، حال، چگونه، خون، شد، همی، مژه، می‌چکانمش، عمر، منست، زلف، بینمش، دراز، لعل، لذت، وقت‌های، خوش، نداشت، پیش، پس، دانمش، زمام، کف، اختیار، اجل، فرارسد، همه، وارهانمش، گفته، هان، سعدی، آرزوی، نکند، عاشقی، جهانمش، پنجه، قصد، دشمنان، می‌نرسد، لطف، منع، نمی‌توانمش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط س م نظرات()

چه فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه فكر میكنی؟

جهان چو آبگینه شكسته ایست

 كه سرو راست هم در او ؛شكسته مینمایدت؟

چنان نشسته كوه

در كمین این غروب تنگ

 كه راه بسته می نمایدت؟

زمان بیكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

بسان رود كه در نشیب دره سر به سنگ میزند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

 زنده باش........................          ه.الف.سایه



متن کامل شعر



طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر،
برچسب ها:چه فكر میكنی، جهان، آبگینه، سرو، راست، مینمایدت، نشسته، چنان، كوه، كمین، غروب، تنگ، بسته، نمایدت، زمان، بیكرانه، شمار، گام، عمر، مسنج، پای، دمی، درنگ، رنج، درد، بسان، شکسته، رود، نشیب، سنگ، رونده، باش، امید، هیچ، معجزی، مرده، زنده، سایه، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1391ساعت 00:13 توسط هادی گلبرگ()

این محنت جان تا کی؟


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی؟


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی؟


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی؟


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند؟

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی؟


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی؟


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی؟


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی؟


گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی؟


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی؟


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی؟



عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:جانا، فراق، محنت، جان، تا کی، دل، غم، عشق، رسوای، جهان، چون، دلم، خون، بوی، وصال، سر، نامد، گه، آخر، پرده، برون، روی، خوبی، نهان، آرزوی، رویت، جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان، جانم، نوحه، نعره‌زنان، بشکن، زلفت، گران، بند، پای، مسکین، مشتاقان، غیرت، تا چند، خوردن، خاموشی، دلشدگان، پیر، مناجاتی، میکده، بنشین، درباز، حرم، معنی، نخرند، دعوی، خرقه، آتش، زین، مدعیان، طالب، دلداری، کون، مکان، هست، برتر، عاشق، سوختهٔ، بی نام، نشان، نام و نشان، بارت، بکشم، بارکش، مردی، بانگ، فغان، عطار، عشقش، عمر، ابدی، گذران،
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391ساعت 12:16 توسط س م نظرات()

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید


نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست، لاله‌ای که شکفت
به سوگواری
زلف تو این بنفشه دمید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه جویبار، گریه بید

بیا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید

چه جای من که در این روزگار بی‌فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد، غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه، صبح سپید

کراست سایه در این فتنه‌ها امید امان
شد آن زمان که دلی بود در پناه امید

صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید



هوشنگ ابتهاج


استاد جلال الدین ذولفنون دار فانی را ودا گفتند
روحشان شاد
یادشان گرامی باد





طبقه بندی: ه.ا.سایه، شعر، موسیقی،
برچسب ها:لب، گشایدم، گل، نشاط، بهاری، رخ، رسید، نشان، داغ، دل، لاله‌ای، شکفت، سوگواری، زلف، بنفشه، دمید، نگونسار، شاهدان، چمن، جویبار، گریه بید، خاک، بیا، رهت، لاله‌زار، خون، چشم، انتظار، چکید، ساغرهاست، ساقی، غمگین، بوسه، خواهد، روزگار، بی‌فریاد، دست، ناهید، فلک، نالید، چراغ، توام، روشنایی، آتش، بیداد، غیر، دود، گذشت، عمر، عشوه، می‌خریم، هنوز، شام، سیاه، صبح، سپید، کراست، سایه، فتنه‌ها، امید، امان، دلی، پناه، صفای، آینه، خواجه، سرد، مکدر، عاشقان، بخشید، هوشنگ ابتهاج، نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید، استاد، جلال الدین ذولفنون، جلال، ذولفنون، روحشان شاد، گرامی،
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390ساعت 21:31 توسط س م نظرات()

خانه پرنور


من از این خانه پرنور به در می نروم

من از این شهر مبارک به سفر می نروم


منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من از او گر بکشی جای دگر می نروم


گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر

من بجز جانب آن گنج گهر می نروم


شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است

من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم


شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است

من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم


شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است

من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم


شهر پر شد که فلان بن فلان می برود

شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم


این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید

من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم


یار ما جان و خداوند قضا و قدر است

من از این جان قدر جز به قدر می نروم


تو مسافر شده‌ای تا که مگر سود کنی

من از این سود حقیقت به مگر می نروم


مغز را یافته‌ام پوست نخواهم خایید

ایمنی یافته‌ام سوی خطر می نروم


تو جگرگوشه مایی برو الله معک

من چو دل یافته‌ام سوی جگر می نروم


تو کمربسته چو موری پی حرص روزی

من فکنده کله و سوی کمر می نروم


نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر

من پدر یافته‌ام سوی پدر می نروم


شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست

تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:من، خانه، در، شهر، مبارک، سفر، منم، صنم، عاشقی، باقی، عمر، بکشی، جای دگر، موج، سرتاسر، جهان، بجز، جانب، گنج، گهر، تختگه، مجلس، سلطان، سلاطین، حشر، عقیق، گنجینه، گوهر، حجر، جنت، فردوس، سقر، فلان، اراجیف، خبر، سوی، گوش، بی‌خبری، خداوند، جان، قضا، قدر، مسافر، شده‌ای، مگر، حقیقت، مغز، یافته‌ام، پوست، نخواهم، خایید، پرنور، ایمنی، نروم، خطر، جگرگوشه، الله، جگر، کمربسته، حرص، روزی، نشنوم، جان پدر، پدر، شمس، مرا، داده‌ست، زهره، بطر، شب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390ساعت 14:07 توسط س م نظرات()

آغوش کس دیگر!



سخت است که می نوش کسی دیگر بود

شمع شب خاموش کسی دیگر بود

با یاد کسی که دوستش  میداری

یک عمر در آغوش کسی دیگر بود




جلیل صفربیگی




طبقه بندی: جلیل صفربیگی، شعر،
برچسب ها:سخت، است، می نوش، کسی، شمع، شب، خاموش، دوستش، میداری، با یاد، عمر، آغوش، کس، دیگر، جلیل صفربیگی،
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390ساعت 00:31 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()

از منت ای جان خبری نیست، هست؟



ای به فدای تو من و هر چه هست         

                                             وی تو حقیقت بت و من بت پرست

تا شدم از گردش چشم تو مست
                                              پای زدم یکسره بر هر چه هست

دیگرم از غم نفسی نیست، هست؟
                                              از منت ای جان خبری نیست، هست؟

خار بیابان جنون نی همین
                                              پای ز مجنون دل آزرده خست

هر سر خاری که به پایش خلید
                                              در دل و در دیده ی لیلی شکست

ماه فلک پیش رخت منفعل
                                              سرو چمن در بر بالات پست

داشت ز غم دل سر دیوانگی
                                              زلف تو اش پای به زنجیر بست

در ره عشق تو فتادم ز پای
                                              آه نگیری گرم ای دوست دست

درخم زلف تو مرا حال دل
                                              هست همان حالت ماهی به شست

یافت چه خوش حاصل ایام عمر
                                              آن که شبی با تو به خلوت نشست

تا ابد از عشق تو نالد «صغیر»
                                              دید رخت را چو به صبح الست


صغیر اصفهانی





طبقه بندی: صغیر اصفهانی، شعر،
برچسب ها:بت، بت پرست، چشم، مست، غم، خار، بیابان، جنون، نی، مجنون، خلید، لیلی، ماه، فلک، منفعل، رخت، سرو چمن، دیوانگی، دل، زلف، زنجیر، عشق، فتادم، ماهی، شست، عمر، خلوت، صغیر، صبح، الست، صغیر اصفهانی،
+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390ساعت 15:17 توسط س م نظرات()