پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

در زبان نامده‌ست آن که منم


آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم


گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم


کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم


بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم


این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم


فارغ از سودم و زیان چو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم


گفتم ای جان تو عین مایی گفت

عین چه بود در این عیان که منم


گفتم آنی بگفت‌های خموش

در زبان نامده‌ست آن که منم


گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی‌زبان که منم


می شدم در فنا چو مه بی‌پا

اینت بی‌پای پادوان که منم


بانگ آمد چه می دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم


شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:بی‌نشان، آه، بی‌رنگ، منم، ببینم، گفتی، اسرار، میان، روان، ساکن، غرقه، خویش، بوالعجب، بحر، بی‌کران، جهان، مطلب، کاین، فارغ، سودم، زیان، عدم، طرفه، بی‌سود، بی‌زیان، خموش، نامده‌ست، بی‌زبان، شدم، فنا، مه، بی‌پا، پادوان، بنگر، بانگ، چنین، ظاهر، شمس، تبریز، گنج، نادره، مولانا، مولوی، آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم، کی ببینم مرا چنان که منم،
+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390ساعت 12:48 توسط س م نظرات()

آزار دل هیچ مسلمان مطلب



بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب         بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب


گر منزلت هر دو جهان میخواهی            آزار دل هیچ مسلمان مطلب


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:طاعت، بهشت، رضوان، مطلب، ‌خاتم، دین، ملک سلیمان، منزلت، دل، مسلمان،
+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 13:07 توسط س م نظرات()