پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دلم آنجاست


خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست


من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آنجاست


تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آنجاست


آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست


درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آنجاست


نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آنجاست


سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:خرم، بقعه، آرامگه، راحت، جان، شفای، دل، بیمار، آنجاست، همین، صورت، بی جانم، دلم، دلبر، عیار، تنم، سقیم، مقیم، اینجاست، آخر، صبا، بویی، می‌آری، سوی، شیراز، یار، گذر کن، درد، پیش، گویم، خورم، غم، محرم، اسرار، میل، تماشای، چمن، دلدار، سعدی، منزل، ویران، کنی، رخت، منزلگه، احرار،
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391ساعت 14:16 توسط س م نظرات()

دیدار خوبان

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست


یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست


آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان

چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست


پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست


زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست

چون ز دست دوست می‌گیری شفای عاجلست


من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست

دوستان معذور داریدم که پایم در گلست


باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان

ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست


آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست

او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست


ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست

چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست


گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست


سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی

لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست


سعدی





طبقه بندی: شعر، سعدی،
برچسب ها:دیده، دیدار، خوبان، نصیحت، بی‌حاصلست، هزارت، وحشت، دلست، زیبا، یار، بامدادان، صباح، مقبلست، چاه، زنخدانش، بیچارگان، دعوی، پرهیزگاری، باطلست، زهر، قاتلست، شفای، عاجلست، نهاد، معذور، دوستان، قدم، فرزانگان، گلست، دیوانه، خطاست، غافلست، ساربان، جان، محملست، چارپایان، صد، فراق، منزل، همچنانش، شیرین، منزلست، سعدی، آسانست،
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390ساعت 17:33 توسط س م نظرات()

غمت در نهانخانه دل نشیند


غمت در نهانخانه دل نشیند


به نازی که لیلی به محمل نشیند


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی  


ز بامی که برخاست، مشکل نشیند


خلد گر به پا خاری، آسان برآرم  


چه
سازم به خاری که در دل نشیند


به دنبال محمل چنان زار گریم  


که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند


پی ناقه‌اش رفتم آهسته، ترسم 


غباری به دامان محمل نشیند


به دنبال محمل، سبکتر قدم زن 


مبادا غباری به محمل نشیند


عجب نیست خندد اگر گل به سروی 


که در این چمن، پای در گل نشیند


بنازم به بزم محبت که آنجا  


گدایی به شاهی، مقابل نشیند


طبیب از طلب در دو گیتی میاسا 


کسی چون میان دو منزل نشیند



طبیب اصفهانی 





طبقه بندی: شعر، طبیب اصفهانی،
برچسب ها:غمت، نهانخانه دل، نازی، لیلی، محمل، مرنجان، مرغ، وحشی، خلد، پا، خاری، آسان، چه سازم، دل، زار، گریم، ناقه، ترسم، غباری، دامان، سبکتر، گل، سرو، چمن، محبت، گدایی، شاهی، مقابل، طبیب، گیتی، میاسا، میان، منزل، طبیب اصفهانی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390ساعت 23:38 توسط س م نظرات()

حال عالم

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: شعر، ابوسعید ابوالخیر،
برچسب ها:عالم، فرزانه، افسانه‌، کور، کر، دیوانه، عمر، برق، قطره، برف، تموز، سیل، زیرک، منزل، دانه، شیشه، سنگ، بیگانه، حق، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390ساعت 00:26 توسط س م نظرات()