پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

دل به گزاف لاف دلبر زد ...



عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد


آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد


شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد


گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد


طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد


از چهرهٔ او دلم چو دریا شد

دریا دیدی که موج گوهر زد


عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد




عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عشق، آتشی، دل، در، زد، گزاف، لاف، دلبر، آسوده، کنجی، نشسته، کامد، غم، حلقه، شاخ، طربم، بیخ، بن، چیز، داشتم، گفتند، سیم‌بر، نگار، رویم، آرزوی، زر، طاوس، رخش، جلوه، عقلم، مگس، سر، چهرهٔ، دیدی، گوهر، عطار، آتشین، اخگر، میان،
+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391ساعت 08:26 توسط س م نظرات()

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

تو بمان


با من بی‏ کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان


من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی‌ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان


داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان


زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان


هر دم از حلقه عشاق‌، پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان


شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان


سایه‌ در پای تو چون موج دمی زارگریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان





هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: شعر، ه.ا.سایه،
برچسب ها:با من، بی‏ کس، تنها، یارا، بمان، همه، رفتند، خانه، خدارا، من، بی برگ، خزان، دیده، رفتنی‌ام، بار و بری، تازه بهارا، داغ، درد، نقش، نگار، بنگر، بخون، شسته، نگارا، زین، بیابان، گذری، نیست، سواران، لیک، دل، خوش، بفریبی، غبارا، هر دم، حلقه، عشاق‌، پریشانی، سر زلف، سلسله، دارا، شهریارا، خیل، یتیم، پدرا، اندوه، گسارا، سایه‌، پای، موج، زارگریست، سر، سبز، کنارا، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391ساعت 11:40 توسط س م نظرات()

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد



ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد


به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد


خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد


چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد


ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد  


حافظ



میلاد خاتم پیامبران مبارک





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:ستاره، بدرخشید، ماه، مجلس، دل، رفیق، مونس، نگار، مکتب، نرفت، خط، غمزه، مدرس، بیمار، عاشقان، صبا، فدای، عارض، نسرین، چشم، نرگس، مصطبه، نشاند، دوست، شهر، گدای، میر، خیال، خضر، جام، اسکندر، جرعه، سلطان، ابوالفوارس، طربسرای، محبت، کنون، معمور، طاق، ابروی، مهندس، یار، ترشح، لب، خدا، خاطرم، هزاران، گنه، موسوس، کرشمه، شرابی، علم، بی‌حس، عقل، عزیز، زر، وجود، نظم، دولتیان، قبول، مس، کیمیا، میکده، عنان، یاران، بگردانید، حافظ، مفلس،
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن 1390ساعت 00:22 توسط س م نظرات()

عاشق زار



این کوزه چو من عاشق زاری بوده​ست                        

در بند سر زلف نگاری بوده​ست

این دسته که بر گردن او می​بینی                      

دستیست که برگردن یاری بوده​ست


خیام





طبقه بندی: خیام، شعر،
برچسب ها:کوزه، عاشق، نگار، زلف، برگردن یار، خیام،
+ نوشته شده در جمعه 16 دی 1390ساعت 16:16 توسط س م نظرات()

نوبت من نیامد؟

بوی بهار آمد ، بهار من نیامد

یاد نگار آمد ، نگار من نیامد


دوش قفس شکستم ، وز همه سو گسستم

چشم به ره نشستم ، دلبر من نیامد


غم به دلم فزون شد ، عشق دلم جنون شد

چشم ترم چو خون شد ، مهتر من نیامد


رونق مطربان رفت ، گلشنم از میان رفت

اختر آسمان رفت ، اختر من نیامد


خون جگر بخوردم ، ثانیه ها شمردم

دل به خدا سپردم ، گوهر من نیامد


ای غزل پریشان ، شعر نهفته در جان

نغمه ساز مستان ، سرور من نیامد؟



پریشان





طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، نوبت من نیامد؟، بوی بهار، نگار، س م، قفس، دلبر، عشق، غم، جنون، چشم تر، مهتر، مطرب، گلشن، اختر، آسمان، خون جگر، ثانیه ها، خدا، دل، گوهر، غزل، نهفته، ساز، مستان،
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1390ساعت 22:42 توسط س م نظرات()