پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

خبرت هست؟



یار گلچهره خبر از منِ عاشق داری؟

دانی از صبح به شب در غم تو مدهوشم؟

دانی از شوق وجودم هیچ کمتر نشده؟

ولی از بهر نرنجیدن تو خاموشم؟

 

خبرت هست که دل ساکن گیسوی تو شد؟

خبرت هست کمر چون خم ابروی تو شد؟

خبرت هست که از خود خبرم نیست دگر؟

از همان روز که دل گمشده در موی تو شد؟

 

خبرت هست که خنجر به دو چشمم زده ام؟

که قدمگاه رُخَت معبر هر کس نشود؟

خبرت هست که آشفته و بی بال و پرم؟

همچو سرکنده تَذَروی که به مَحبَس بشود؟

 

خبرت هست که هرشب من و غم در سفریم؟

او به من می رسد و من به دو گیسوی زَرَت؟

خبرت هست که آتش به وجودم زده ای؟

سوختم از عطش آن نگه پر شررت؟

 

خبرت هست که دل دادم و دل نستاندم؟

انتظارم به در خانهء دل از دو جهت؟

خبرت هست که آفاق همه حیرانند؟

کین چه مهروست؟ غزالین بدن و شیر صفت؟

 

این همه شکوه کنم هیچ جوابم ندهی

باید این درد دلم چاره ز جایی بکنم

گه به یک شعر پریشان زغمت ناله کنم

گه به امّید وصال تو دعایی بکنم



پریشان


اسفند ماه 1390







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:یار، گلچهره، خبر، منِ، عاشق، دانی، صبح، شب، غم، مدهوشم، شوق، وجودم، هیچ، کمتر، نشده، ولی، بهر، نرنجیدن، خاموشم، خبرت، هست، دل، ساکن، گیسوی، کمر، چون، خم، ابروی، خبرم، نیست، همان، موی، خنجر، چشمم، قدمگاه، رُخَت، معبر، آشفته، بال، پر، سرکنده، تزروی، محبس، هرشب، زَرَت، آتش، سوختم، عطش، شررت، انتظارم، خانهء، آفاق، حیرانند، مهروست، غزالین، بدن، شیر، صفت، شکوه، جوابم، درد، شعر، پریشان، زغمت، وصال، دعایی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 01:52 توسط س م نظرات()

بیاد دیدار نخستین



تو نشستی خجلون
روی مبل مخملون
منم اونجا بغل گرامافون

تو بودی سرد و خموش
من وجودم پرخروش
گاه گاهی
با نگاهی
به نگاهت
عطش شعله یک عشق بزرگ
در نگاهم می سوخت

تو نمی دیدی اونو؟

من از اون لب های اَنّابی تو
وقتی که حرف میزدی
خواهش و نیاز یک بوسه رو کاشف می شدم

و صدای انفجار قلب من
به تو می گفت در این لحظه خوب
فلونی دوست دارم عاشقتم
تو اگه عَذرایی من وامقتم

تو نمی شنیدی اونو؟

و تو آغازگر دلهره ها...

و تو عصیانگر این وسوسه ها...

تو اطاق

همه تو فکر شب و
من و تو ، تو فکر هم

نگو باور ندارم

تو رو در سر ندارم

بین ما غرورمون دلشکنی ها کرده

می دونم

که توی قلب تو غوغاست

گر چه نگاهت با ما سرده

تو مثه مجنون هر قصهء پر حادثه ای
که جَوونای تو قصه بغچه بدوش
کفش آهن پوشیدن دنبالتن
دخترای حادثه دشمنتن
همه دل های شکسته دنبال مرهمتن

توی دژ های بلندِ مرگ و میر
دیبه و غلام سیاهِ سر به زیر
تو جام جهان نماشون می بینن
که تو رو آدما می خوان بگیرن

دیبه دندوناش بلند
دُمِش کمند
با غلام های سیاه
سوار اسبای رعدشون میشن
که طلسمت بکنن

 اما تو مال منی عزیز من
هر جا که بخوای بری باهات میام
جنگ دیبه رو بگی تنها می رم
کفش آهن می پوشم

دخترای حادثه دشمنتن؟
گیساشون رو می برم
غلاما طلسم من میشم دیگه

اما    بعدش    می میرم

اینه رسم زمونه
آدمی نمی مونه حاصل مشقتاشو ببینه

پس بیا یار بشیم
دل بدیم دل بگیریم

لااقل امید بده
که دلت مال منه

که دلت مال منه


بیژن




طبقه بندی: شعر، بیژن،
برچسب ها:خجلون، نشستی، مبل، مخملون، بغل، گرامافون، سرد، خموش، وجودم، پرخروش، گاه گاهی، عطش، شعله، عشق، می سوخت، لب، اَنّابی، وقتی، حرف، خواهش، بوسه، کاشف، صدای، انفجار، قلب، لحظه، فلونی، عاشقتم، عَذرا، وامق، دلهره، آغازگر، عصیانگر، وسوسه، اطاق، شب، باور، غرور، دلشکنی، غوغاست، نگاهت، مجنون، پر حادثه، بغچه، کفش، آهن، مرهم، دژ، مرگ و میر، دیبه، غلام، سر به زیر، جام، جهان نما، دیو، رعد، طلسمت، جنگ، گیساشون، رسم،
+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390ساعت 13:05 توسط س م نظرات()

باقی همه اوست

عشق آمد و شد چونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست


اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست  

   

ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:عشق، رگ، پوست، دوست، وجودم، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390ساعت 23:49 توسط س م نظرات()