پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم


باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم



شهریار





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:وصل، عشق، آتشم، عاشق، نمی شوی، ببینی، می کشم، عقل، آب، بیچاره، ساخته، دیشب، سرم، بالش، وصال، باز، صبحست، سیل، صبح، اشک، شسته، بالشم، پروانه، شکایتی، شمع، عمریست، هوای، میسوزم، خوشم، خلقم، روی، بخندند، نیست، شاهد، شرار، محبت، غشم، باور، طعنه، طوفان، روزگار، زلف، مشوشم، سروی، دولت، آزادگی، کس، نیاورد، طبع، سرکشم، دارم، غمش، میگزد، غنچه، خامشم، شب، ماهتاب، بالین، بتاب، آفتاب، دلکش، ماه، پری، بنه، بنوازش، بشنوی، غزلهای، دلکشم، ساز، صبا، شبی، شهریار،
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391ساعت 18:09 توسط س م نظرات()

خبرت هست؟



یار گلچهره خبر از منِ عاشق داری؟

دانی از صبح به شب در غم تو مدهوشم؟

دانی از شوق وجودم هیچ کمتر نشده؟

ولی از بهر نرنجیدن تو خاموشم؟

 

خبرت هست که دل ساکن گیسوی تو شد؟

خبرت هست کمر چون خم ابروی تو شد؟

خبرت هست که از خود خبرم نیست دگر؟

از همان روز که دل گمشده در موی تو شد؟

 

خبرت هست که خنجر به دو چشمم زده ام؟

که قدمگاه رُخَت معبر هر کس نشود؟

خبرت هست که آشفته و بی بال و پرم؟

همچو سرکنده تَذَروی که به مَحبَس بشود؟

 

خبرت هست که هرشب من و غم در سفریم؟

او به من می رسد و من به دو گیسوی زَرَت؟

خبرت هست که آتش به وجودم زده ای؟

سوختم از عطش آن نگه پر شررت؟

 

خبرت هست که دل دادم و دل نستاندم؟

انتظارم به در خانهء دل از دو جهت؟

خبرت هست که آفاق همه حیرانند؟

کین چه مهروست؟ غزالین بدن و شیر صفت؟

 

این همه شکوه کنم هیچ جوابم ندهی

باید این درد دلم چاره ز جایی بکنم

گه به یک شعر پریشان زغمت ناله کنم

گه به امّید وصال تو دعایی بکنم



پریشان


اسفند ماه 1390







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:یار، گلچهره، خبر، منِ، عاشق، دانی، صبح، شب، غم، مدهوشم، شوق، وجودم، هیچ، کمتر، نشده، ولی، بهر، نرنجیدن، خاموشم، خبرت، هست، دل، ساکن، گیسوی، کمر، چون، خم، ابروی، خبرم، نیست، همان، موی، خنجر، چشمم، قدمگاه، رُخَت، معبر، آشفته، بال، پر، سرکنده، تزروی، محبس، هرشب، زَرَت، آتش، سوختم، عطش، شررت، انتظارم، خانهء، آفاق، حیرانند، مهروست، غزالین، بدن، شیر، صفت، شکوه، جوابم، درد، شعر، پریشان، زغمت، وصال، دعایی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 01:52 توسط س م نظرات()

این محنت جان تا کی؟


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی؟

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی؟


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی؟


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی؟


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی؟


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند؟

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی؟


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی؟


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی؟


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی؟


گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی؟


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی؟


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی؟



عطار





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:جانا، فراق، محنت، جان، تا کی، دل، غم، عشق، رسوای، جهان، چون، دلم، خون، بوی، وصال، سر، نامد، گه، آخر، پرده، برون، روی، خوبی، نهان، آرزوی، رویت، جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان، جانم، نوحه، نعره‌زنان، بشکن، زلفت، گران، بند، پای، مسکین، مشتاقان، غیرت، تا چند، خوردن، خاموشی، دلشدگان، پیر، مناجاتی، میکده، بنشین، درباز، حرم، معنی، نخرند، دعوی، خرقه، آتش، زین، مدعیان، طالب، دلداری، کون، مکان، هست، برتر، عاشق، سوختهٔ، بی نام، نشان، نام و نشان، بارت، بکشم، بارکش، مردی، بانگ، فغان، عطار، عشقش، عمر، ابدی، گذران،
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391ساعت 12:16 توسط س م نظرات()

بوسه ازآن طرف شیشه حــلال است عزیز!


تا ابد بغضِ منِ تبــزده کال است عزیز

دیدن گــریهء تمســاح محـال است عزیز!


تا شمــا خانهء تان سمت شمـال ده مــاست

قبلهء دهکــده مان سمت شمال است عــزیز


پنجره بین من و توست،مرا بــوسه بزن

بوسه ازآن طرف شیشه حــلال است عزیز!


ما دو ریلیم به امید به هـم وصل شدن

فصل گل دادن نی ،فصل وصال است عزیز!


ماه من ! عکس تو درچشمه گل آلودشده

عیب ازتوست!ببین !چشمه زلال است عزیز!


دام گیسوی تو بی دانه شده،می فهمی؟!

امپراطوری تو رو به زوال است عــزیز


عشق این نیست که برگردن من حلقه زده

اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز



صادق فغانی



با تشکر از دوست عزیزم عطا





طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:تا ابد، بغضِ، تبــزده، کال، عزیز، دیدن، گــریهء، تمســاح، محـال، خانه تان، سمت، شمـال، ده، قبله، دهکــده مان، شمال، پنجره، بین، بــوسه، بــوسه بزن، طرف، شیشه، حــلال، ریلیم، امید، وصل، فصل، گل دادن، نی، وصال، عکس، عیب، چشمه، زلال، گیسوی، دام، دانه، فهمی، امپراطوری، زوال، عشق، برگردن، حلقه، اینکه، گردنم، افتاده، وبال، سیدعطاسیدی، صادق فغانی،
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391ساعت 13:50 توسط س م نظرات()

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد


شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد


عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد


ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محبّ صادق آنست که پاکباز باشد


به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد


چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد


نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد


دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد


قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد



سعدی





طبقه بندی: سعدی، شعر،
برچسب ها:شب، عاشقان، بی‌دل، دراز، صبح، سفر، کبوتر، اسیر، محبتت، محب، صادق، پاکباز، کرشمه، عنایت، نگهی، دعای، نیاز، سخنی، طاقت، خویشتن، محل، نماز، صنم، حساب، ثنا، جفا، دگرش، سعدی، وصال، عهد، یاران، قدم، مجاز،
+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390ساعت 08:27 توسط س م نظرات()

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه



تا کی به تمنای وصال تو یگانه                  اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
                  ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


رفتم به در صومعه عابد و زاهد
                 دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد
                  گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار
              زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
              حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه


هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
            هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو
            مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه


بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
             پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
             یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه


عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
             دیوانه برون از همه آئین تو جوید

تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
          هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قُمری به ترانه


بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
       هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست
            تقصیر "خیالی" به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه




شیخ بهایی




طبقه بندی: شیخ بهایی، شعر،
برچسب ها:تمنای، وصال، یگانه، اشکم، مژه، سیل، هجران، تیر، غمت، عشاق، مشغول، غایب، صومعه، عابد، زاهد، راکع، ساجد، رهبانم، معتکف، دیر، مسجد، طلبم، خانه، حریفان، خمار، طلب، جلوه، جلوه‌گه، حاجی، کعبه، طالب، صاحب، پرتو، کاشانه، میکده، جانانه، مقصود، بتخانه، بلبل، رخسار، چمن، پروانه، آتش، عیان، اسرار، عارف، صفت، پیر، جوان، عکس، رخ، یار، دیوانه، عاقل، قوانین، خرد، آئین، غنچهء، بهانی، حمد، قُمری، ترانه، بیچاره، بهایی، دلش، غم، عاصی، خیل، خدم، عاطفت، تقصیر، بهانه، گنه، شیخ بهایی،
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390ساعت 13:50 توسط س م نظرات()

زمزمه ذکر تو



رفتم به کلیسای ترسا و یهود 

دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

 با یاد وصال تو به بتخانه شدم
 
تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود 


ابوسعید ابوالخیر


با تشکر از دوست خوبم گلاب





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:کلیسای، ترسا، یهود، وصال، بتخانه، تسبیح، ذکر، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390ساعت 10:45 توسط س م نظرات()