پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

وا فریادا ز عشق ...


وا فریادا ز عشق ، وا فریادا             کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر دادِ منِ شکسته دادا ، دادا          ور نه من و عشق هر چه بادا بادا



وصل تو کجا و من مهجور کجا          دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی             پروانه کجا و آتش طور کجا



تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت      افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت     حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت



بگریختم از عشق تو ای سیمین تن      باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد               مانندهٔ خونیان رسن در گردن



ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:وا فریادا، عشق، کارم، طرفه، نگار، افتادا، داد، دادا، ابوسعید ابوالخیر، وصل، کجا، مهجور، دردانه، حوصله، سوختن، پروانه، آتش، طور، باکی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 00:16 توسط س م نظرات()

کشتی باده بیاور


در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی


دل که آیینه شاهیست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی


کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی


نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی


شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی


جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالایی


کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی


سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی


این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی


گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی



حافظ






طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:مغان، دیر، شیدایی، خرقه، باده، آیینه، شاهیست، غباری، خدا، می‌طلبم، صحبت، روشن، کرده‌ام، توبه، صنم، فروش، نخورم، رخ، بزم، آرایی، نرگس، لاف، شیوه، مرنج، چشم، نروند، نظر، نابینایی، شرح، قصه، مگر، شمع، برآرد، زبان، پروانه، ندارد، سخن، پروایی، جوی‌ها، بسته‌ام، دامان، دیده، کنارم، بنشانند، سهی، بالایی، کشتی، بیاور، گشت، گوشه، دریایی، معشوقه، پرست، جام، می‌ام، حدیثم، خوش، سحرگه، میکده‌ای، دف، نی، ترسایی، مسلمانی، حافظ، امروز، فردایی،
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391ساعت 02:24 توسط س م نظرات()

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم


باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم



شهریار





طبقه بندی: شهریار، شعر،
برچسب ها:وصل، عشق، آتشم، عاشق، نمی شوی، ببینی، می کشم، عقل، آب، بیچاره، ساخته، دیشب، سرم، بالش، وصال، باز، صبحست، سیل، صبح، اشک، شسته، بالشم، پروانه، شکایتی، شمع، عمریست، هوای، میسوزم، خوشم، خلقم، روی، بخندند، نیست، شاهد، شرار، محبت، غشم، باور، طعنه، طوفان، روزگار، زلف، مشوشم، سروی، دولت، آزادگی، کس، نیاورد، طبع، سرکشم، دارم، غمش، میگزد، غنچه، خامشم، شب، ماهتاب، بالین، بتاب، آفتاب، دلکش، ماه، پری، بنه، بنوازش، بشنوی، غزلهای، دلکشم، ساز، صبا، شبی، شهریار،
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391ساعت 18:09 توسط س م نظرات()

سوز دل

 

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی

 

مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز

به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی

 

مگر حکایت پروانه میکنی با شمع

که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی

 

به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین

گهی ز شور و گه از شاهناز میگوئی

 

کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد

بزن که در دل این پرده راز میگوئی

 

به پای چشمه طبع من این بلند سرود

به سرفرازی آن سروناز میگوئی

 

به سر رسید شب و داستان به سر نرسید

مگر فسانه زلف دراز میگوئی

 

بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال

بزن که قصه راز و نیاز میگوئی

 

نوای ساز تو خواند ترانه توحید

حقیقتی به زبان مجاز میگوئی

 

ترانه غزل شهریار و ساز صباست

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

 

 

شهریار

 

این غزل در وصف استاد ابوالحسن صبا سروده شدست





طبقه بندی: شهریار، شعر، موسیقی،
برچسب ها:بزن، سوز دل، ساز، میگوئی، شنیدی، مگر، وزیدی، باد، زلف، یار، گوش دل، سخنی، دلنواز، حکایت، پروانه، میکنی، شمع، شرح، قصه، سوز، سوز و گداز، تیشه، به یاد، فرهاد، موکب، شیرین، گهی، شور، شاهناز، کنون، راز دل، حقیقتی، مجاز، نوای، ترانه، توحید، عرش الهی، گشوده ام، پر، بال، پر و بال، راز و نیاز، راز، نیاز، شب، داستان، فسانه، زلف دراز، چشمه، طبع، سرود، سرفرازی، سروناز، بزن که سوز دل من به ساز میگوئی، ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی، شهریار،
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390ساعت 22:21 توسط س م نظرات()

آهنگ جنون



باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب



گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب


آنچه زان تار سر زلف کشیدم شب و روز


مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب


هر کجا می نگرم جلوه کند نقش نگار


کاش یک بوسه دهد زینهمه رخسار امشب


سوزی و ناله بیجا نکنی ای دل زار


خوب با شمع شدی همدل و همکار امشب


ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع


کاش سوزیم چو پروانه بیکبار امشب


آتشست این نه سخن بس کن ازین قصه عماد


ورنه سوزد قملت ، دفتر اشعار امشب


عماد خراسانی


نوازنده تار : استاد حسین علیزاده





طبقه بندی: عماد خراسانی، شعر،
برچسب ها:آهنگ، جنون، تار، رازی، پرده، امشب، زان، زلف، مو، مو به مو، اظهار، جلوه، نقش نگار، بوسه، کاش، زینهمه، رخسار، سوزی، ناله، بیجا، دل، زار، شمع، همدل، همکار، شب، پروانه، سوزیم، آتشست، سخن، قصه، عماد، ورنه، سوزد، قملت، اشعار، دفتر، عماد خراسانی، استاد حسین علیزاده، حسین علیزاده،
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390ساعت 03:23 توسط س م نظرات()

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه



تا کی به تمنای وصال تو یگانه                  اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
                  ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


رفتم به در صومعه عابد و زاهد
                 دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد
                  گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار
              زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
              حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه


هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
            هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو
            مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه


بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
             پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
             یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه


عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
             دیوانه برون از همه آئین تو جوید

تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
          هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قُمری به ترانه


بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
       هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست
            تقصیر "خیالی" به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه




شیخ بهایی




طبقه بندی: شیخ بهایی، شعر،
برچسب ها:تمنای، وصال، یگانه، اشکم، مژه، سیل، هجران، تیر، غمت، عشاق، مشغول، غایب، صومعه، عابد، زاهد، راکع، ساجد، رهبانم، معتکف، دیر، مسجد، طلبم، خانه، حریفان، خمار، طلب، جلوه، جلوه‌گه، حاجی، کعبه، طالب، صاحب، پرتو، کاشانه، میکده، جانانه، مقصود، بتخانه، بلبل، رخسار، چمن، پروانه، آتش، عیان، اسرار، عارف، صفت، پیر، جوان، عکس، رخ، یار، دیوانه، عاقل، قوانین، خرد، آئین، غنچهء، بهانی، حمد، قُمری، ترانه، بیچاره، بهایی، دلش، غم، عاصی، خیل، خدم، عاطفت، تقصیر، بهانه، گنه، شیخ بهایی،
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390ساعت 13:50 توسط س م نظرات()

ما ...


موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم

پرواز بال ما ، در خون تپیدن است


پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است


ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه ، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما ، از کال چیدن است 


قیصر امین پور 



با تشکر از دوست خوبمگلاب





طبقه بندی: قیصر امین پور، شعر،
برچسب ها:رفتن، موجیم، وصل، بریدن، ساحل، بهانه، شعله، پروانه، اخگر، شمعیم، اشک، چکیدن، مرغ، فوج، بی پر، بال، پر، پرده، خیال، اعجاز، ذوق، هیچ، سایه، خویش، آیین، آینه، ندیدن، بخوان، پاسخ، شنیدن، غم، درد، خامیم، کال، قیصر امین پور،
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390ساعت 11:28 توسط س م نظرات()

تباهی



در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند
پروانه شدن یعنی تباهی  

دکتر شریعتی


منبع:http://rika.persianblog.ir/




طبقه بندی: دکتر شریعتی،
برچسب ها:خورشید، شمع، پروانه، تباهی، ر شریعتی،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390ساعت 14:29 توسط س م نظرات()