پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

امید عفو...


دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست


دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست


چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست


هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست


دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست


بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست


عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست


حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 


حافظ




طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:دارم امید عاطفتی از جناب دوست، زلف، کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست، پریشان، دلکش،
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر 1393ساعت 18:05 توسط س م نظرات()

پرستار دل من



من خراب می صد سالهء چشمان توام

کشتهء ناز سر زلف پریشان توام

تو پرستار دل عاشق و بیمارم باش

تا ببینی که به هر لحظه غزل خوان توام 


پریشان



ولادت حضرت زینب کبری و روز پرستار رو به همه تبریک میگم

این شعر فی البداهه تقدیم پرستار دل خودم که ازش دورم ولی بی اندازه دوسش دارم

روزت مبارک عزیز دلم




طبقه بندی: شعر، پریشان،
برچسب ها:پرستار، پریشان، حضرت زینب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392ساعت 14:30 توسط س م نظرات()

رویای تو...




شب که دامن می نهد ، فکرم جوانی می کند

چشم زیبای تو با خوابم تبانی می کند


چشم در چشم تو مبهوت نگاهت می شوم

عشق تو در سینه ام آتش پرانی می کند


می رود رویای من در پیچ و تاب موی تو

بند بند مویت از من دلستانی می کند


گیسوان چون زَرَت آرام جانم می درد

در میانش عطر مریم مهربانی می کند


دل به شوق وصل تو از سینه ام بیرون شده

در وجود نازنینت زندگانی می کند


ماه من ، از شوق دیدارت همه اجزای من

شادمانی ، شادمانی ، شادمانی می کند


من پریشان توام ، ای مهربان ، دلدار من

وز پریشانی دلم شیرین زبانی می کند



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، فکرم جوانی می کند، گیسوان، مریم، شادمانی، مهربان، شیرین زبانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1392ساعت 23:18 توسط س م نظرات()

شرح درد عشق...







دلی لرزید و دستی جابجا شد

نگاری پر زد و تیری رها شد


همین یک جمله شرح درد عشق است


که تیر عاشق مسکین خطا شد





************
************





ای نورِ شوقِ خلوتِ مردانِ شب زده

بنگر! ستاره جای تو بر من رَکَب زده

ای عشقِ من بیا که بدون تو داده ام

دستانِ سرد و خسته به دستانِ تب زده



************
************






برو ای دوست! به این عاشق خود رحم نکن

بیش از این مغز مرا ملعبهء وهم نکن

شاعر واهمه های شبِ بی ماه شدم

بر پریشانیِ ساز دل من رحم نکن!



پریشان







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، تیر عاشق، دلی لرزید و دستی جابجا شد، شرح درد عشق، خطا، تیر، عاشق،
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر 1392ساعت 11:31 توسط س م نظرات()

شِکوه...




گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم

از حسِّ بیقرار خودم شکوه می کنم


عشقم گلِ بهار و خودم برگ فصل زرد

از عشقِ خنده دار خودم شکوه می کنم


گاهی چنان دلم به دلت بند می شود

کز مرگ اختیار خودم شکوه می کنم


صیادم و در دام خودم صید او شدم

آسیمه از شکار خودم شکوه می کنم


در بند مرا دید و به حالم نظر نکرد

اینست کز نگار خودم شکوه می کنم


چون طرقه روبروی تو آتش گرفته ام

می سوزم و ز کار خودم شکوه می کنم


در پیچ و تاب عشق پریشان و خسته ام

درمانده ام ، زیار خودم شکوه می کنم



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:گاهی، گاهی ز حال زار خودم شکوه می کنم، عشق، دام، بند، پریشان، شکوه،
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعت 22:02 توسط س م نظرات()

دفتر من ...




تو مردمک چشم من مهجوری

زان با همه نزدیکی ات از من دوری


نی نی غلطم تو جان شیرین منی

زان با منی و ز چشم من مستوری








آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر

چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر


مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من

مجموعهٔ عاشقان پریشان خوش تر





 

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

از نشئهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب


دانست که عاشقم ولی می‌پرسید

این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

 



 

 فروغی بسطامی


با تشکر از دوست خوبم
مانی




طبقه بندی: فروغی بسطامی، شعر،
برچسب ها:زلف، پریشان، عاشقان، شراب، مهجوری، فروغی بسطامی، مستوری،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1391ساعت 10:00 توسط س م نظرات()

دایره عشق


دیده بر غیر رخ دوست شِکُفتن نتوانم

کار عشق است ، بجز ذکر تو گفتن نتوانم


آتش عشق تو بر جان و دلم شعله چنان زد

که به دریای خِرَد شعله نهفتن نتوانم


مطربا پرده عشاق برای دگران زن

من همان نغمه سازم که شنفتن نتوانم


درد و صد درد که بی درد در این ورطه غریب است

حیف و صد حیف به تو خُرده گرفتن نتوانم


با همه پیچ و خم روی مَهَت اُنس گرفتم

باورم نیست کَزین دایره رفتن نتوانم


گرچه عشاق شکایت نکنند از غم گردون

منِ رنجورِ پریشان که نگفتن نتوانم

 

 

پریشان





طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، دیده بر غیر رخ دوست شکفتن نتوانم، رخ دوست، ذکر، رنجورِ، عشاق، آتش عشق،
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391ساعت 14:47 توسط س م نظرات()

وصل رفیقان ...



خوشا پس از غم هجران و درد و رنجیدن

کنار نغمهء رود ، وصل دوستان دیدن


خوشا رها شدن از بند و رخت بربستن

مثال قاصدکان با نسیم رقصیدن


خوشا شکفتن یک بوسه از لبان سحر

بکام جان دو عاشق ، به حال خندیدن


دلم گرفته خدایا محبتی فرما

که دلسپرده حق را مباد رنجیدن


به بزم وصل رفیقان پیاله ام پر کن

که در جوار رفیقان رواست نوشیدن


بخوان ز حال پریشان مراد این دل را

به دست قادر لطفت دو شاخه گل چیدن



پریشان







طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:خوشا پس از غم هجران و درد و رنجیدن، هادی، پریشان، چیدن، نوشیدن، دیدن، بربستن،
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391ساعت 23:27 توسط س م نظرات()

بی دل و جان چون کنم؟



دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم

سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم


هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را

چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم


چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش

می‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم


عالمی در دست من، من همچو مویی در برش

قطره‌ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم


در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده

وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم


چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال

پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم


در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیان

در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم


نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی

در میان این و آن درمانده حیران چون کنم


چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید

بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم



عطار



شهادت مولای عشق و عرفان رو به همه تسلیت می گم





طبقه بندی: شعر، عطار،
برچسب ها:عطار، پریشان، حیران، دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم، درمان، طوفان،
+ نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391ساعت 15:32 توسط س م نظرات()

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]