پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

خانه پرنور


من از این خانه پرنور به در می نروم

من از این شهر مبارک به سفر می نروم


منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من از او گر بکشی جای دگر می نروم


گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر

من بجز جانب آن گنج گهر می نروم


شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است

من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم


شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است

من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم


شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است

من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم


شهر پر شد که فلان بن فلان می برود

شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم


این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید

من از این بی‌خبری سوی خبر می نروم


یار ما جان و خداوند قضا و قدر است

من از این جان قدر جز به قدر می نروم


تو مسافر شده‌ای تا که مگر سود کنی

من از این سود حقیقت به مگر می نروم


مغز را یافته‌ام پوست نخواهم خایید

ایمنی یافته‌ام سوی خطر می نروم


تو جگرگوشه مایی برو الله معک

من چو دل یافته‌ام سوی جگر می نروم


تو کمربسته چو موری پی حرص روزی

من فکنده کله و سوی کمر می نروم


نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر

من پدر یافته‌ام سوی پدر می نروم


شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست

تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم



مولانا





طبقه بندی: مولانا، شعر،
برچسب ها:من، خانه، در، شهر، مبارک، سفر، منم، صنم، عاشقی، باقی، عمر، بکشی، جای دگر، موج، سرتاسر، جهان، بجز، جانب، گنج، گهر، تختگه، مجلس، سلطان، سلاطین، حشر، عقیق، گنجینه، گوهر، حجر، جنت، فردوس، سقر، فلان، اراجیف، خبر، سوی، گوش، بی‌خبری، خداوند، جان، قضا، قدر، مسافر، شده‌ای، مگر، حقیقت، مغز، یافته‌ام، پوست، نخواهم، خایید، پرنور، ایمنی، نروم، خطر، جگرگوشه، الله، جگر، کمربسته، حرص، روزی، نشنوم، جان پدر، پدر، شمس، مرا، داده‌ست، زهره، بطر، شب،
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390ساعت 14:07 توسط س م نظرات()

باقی همه اوست

عشق آمد و شد چونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست


اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست  

   

ابوسعید ابوالخیر





طبقه بندی: ابوسعید ابوالخیر، شعر،
برچسب ها:عشق، رگ، پوست، دوست، وجودم، ابوسعید ابوالخیر،
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390ساعت 23:49 توسط س م نظرات()