پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

مست باده ازل ...


در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است


جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است


نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است


به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است


بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است


دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است


به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است



حافظ



برچسب ها:حافظ، در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است، صراحی، پیاله، هشیارش، سعد، نحس،
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391ساعت 17:48 توسط س م نظرات()

در آستین مرقّع پیاله پنهان کن




اگر چه باده فرح بخش و باد گل ‌بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب  تیز است

صراحی و حریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقّع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

زرنگ باده  بشوییم خرقه ها در اشک
که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویز نی ست خون افشان
که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
  

حافظ   




طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:باده، فرح بخش، باد، گل ‌بیز، بانگ، چنگ، می، محتسب، صراحی، حریفی، عقل، فتنه، آستین، مرقّع، پیاله، پنهان، خون‌ریز، خرقه، موسم، ورع، پرهیز، عیش، واژگون، سپهر، خم، تاج، عراق، فارس، گرفتی، شعر، حافظ، بغداد، تبریز،
+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن 1390ساعت 14:52 توسط س م نظرات()

به سنگ چرا می زنی پیاله ی من ؟



ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من


فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من 


مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند 


که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من 


شراب خون دلم می خوری و نوشت باد


دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من؟ 


چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن 


که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من


هوشنگ ابتهاج





طبقه بندی: شعر، ه.ا.سایه،
برچسب ها:عشق، خون، دل، لاله، فغان، ناله، گریه، بخند، آبروی، ژاله، شراب، نوشت، سنگ، پیاله، غزل، سایه، چنگ، نی، بشکن، ساز، زهره، هوشنگ ابتهاج،
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 01:27 توسط س م نظرات()

جامِ تهی



پر کن پیاله را

کین جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد

این جامها -که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!


من، با سمند سرکش و جادویی شراب،

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،

   
هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

   

در راه زندگی،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!


پر کن پیاله را ...


فریدون مشیری





طبقه بندی: فریدون مشیری، شعر،
برچسب ها:جامِ تهی، پر کن پیاله را، پیاله، جام آتشین، دریای آتش، گرداب، سمند، جادویی، شراب، عقاب عشق، سراب، فریدون مشیری،
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390ساعت 22:53 توسط س م نظرات()