پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

این عجوز عروس هزاردامادست



بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست


که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست


تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست


نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست


غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست


رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست


مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست


نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست


حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست



حافظ



با احترام دعوتید به صفحه فیس بوک پریشان





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:حافظ، بیا که قصر امل سخت سست بنیادست، بلبل، گل، باده، همت، آزادست،
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد 1391ساعت 02:29 توسط س م نظرات()

گل عزیز است ...


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



حافظ



نیمه شعبان رو به تمام مردم دنیا تبریک می گم





طبقه بندی: حافظ، شعر،
برچسب ها:نفس، باد، صبا، مشک، فشان، خواهد، شد، عالم، پیر، دگرباره، جوان، ارغوان، جام، عقیقی، سمن، چشم، نرگس، شقایق، نگران، تطاول، کشید، این، که، هجران، غم، بلبل، سراپرده، نعره، گل، مسجد، خرابات، شدم، خرده، مگیر، مجلس، وعظ، دراز، زمان، عشرت، ای، دل، ار، امروز، فردا، به، فکنی، مایه، نقد، بقا، ضمان، ماه، شعبان، منه، دست، قدح، کاین، خورشید، نظر، تا، شب، عید، رمضان، عزیز، است، غنیمت، شمریدش، صحبت، باغ، آمد، راه، آن، مطربا، انس، غزل، خوان، سرود، چند، گویی، چنین، چنان، حافظ، سوی، اقلیم، قدمی، وداعش، روان،
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391ساعت 20:34 توسط س م نظرات()

درد و درمان ...






غیر عشق او ، که دردش عین درمان گشتن است

حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است



خوشدلی خواهی پی او گیر ، کاندر باغ مهر


صبح را از بوی این گل ذوق خندان گشتن است



شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن


کز فنای تن هوای او همه جان گشتن است



تا نهادی گنج راز عشق خود در خاک ما


قدسیان را ملتمس تشریق انسان گشتن است



تا سر زلف تو شد بازیچه ی دست نسیم


کار و بار جمع مشتاقان پریشان گشتن است



جام بشکستند و اکنون وقت گل خون می خورند


حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است



از لب پیمانه ، گر سر می رود ، لب بر مگیر


مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است



سایه ! ایمان خلیلی نیست در این دام کفر


ورنه آتش را همان شوق گلستان گشتن است


ه.ا.سایه


برچسب ها:غیر، عشق، او، دردش، عین، درمان، گشتن، است، حاصل، دیگر، جفت، حرمان، خوشدلی، خواهی، پی، کاندر، باغ، مهر، صبح، بوی، گل، ذوق، خندان، شمع، زان، را، خوش، افتاده، خود، سوختن، فنای، تن، هوای، همه، نهادی، گنج، راز، خاک، قدسیان، ملتمس، تشریق، انسان، زلف، بازیچه، دست، نسیم، کار، جمع، مشتاقان، پریشان، بشکستند، جام، اکنون، وقت، خون، می خورند، توبه، کردن، پشیمان، این، پیمانه، سر، مگیر، لب، مرد، جان، گذشتن، پیمان، سایه، ایمان، خلیلی، کفر، دام کفر، ورنه، آتش، همان، شوق، گلستان، ه.ا.سایه، هوشنگ، ابتهاج،
+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391ساعت 12:38 توسط س م نظرات()

روز مادر



گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها
بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت


یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت


پس هستن من ز هستن اوست

تا هستم و هست دارمش دوست



ایرج میرزا




طبقه بندی: ایرج میرزا، شعر،
برچسب ها:گویند، چو، مرا، پستان، دهان، مادر، گرفتن، آموخت، شبها، بر، گاهواره، بیدار، نشست، خفتن، دستم، بگرفت، پا، به، برد، شیوه، راه، رفتن، حرف، یک، دو، زبانم، الفاظ، نهاد، گفتن، لبخند، لب، غنچه، گل، شکفتن، هستم، هست، دارمش، هستی، اوست، دوست، هستن،
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391ساعت 00:00 توسط س م نظرات()

چیزی بگو غریبه



چیزی بگو غریبه از آن حال  دیگرت


شعری بخوان ازآن دل ازخود جلوترت



ازاین و آن که پشت سرت حرف می زنند


از نارفیق که می زند از پشت خنجرت



از اینکه چشمهای تو را گل گرفته اند


تا گریه های تازه نباشند بسترت



با اینهمه شنیده ام این چهارشنبه ها


خیس است حال  چشم تو و حال دفترت



در آسمان سرخ غزل سیب دیگری است


می کوبد آسمان و زمین مشت بردرت



شاعر اگر دوباره شدی آفرین به عشق


عاشق اگر دوباره شدی خاک بر سرت



قولت که قول نیست ولی قول میدهی؟


این سیب ، این غزل ، بشود بار آخرت؟





دکترقلی زاده




طبقه بندی: پراکنده ها، شعر،
برچسب ها:چیزی، بگو، غریبه، حال، دیگرت، شعری، بخوان، ازخود، جلوترت، ازاین، پشت، حرف، ازنارفیق، ازپشت، خنجرت، چشمهای، گل، گریه، تازه، نباشند، بسترت، اینهمه، شنیده، چهارشنبه، خیس، چشم، دفترت، آسمان، سرخ، غزل، سیب، دیگری، می کوبد، زمین، مشت، بردرت، شاعر، آفرین، عشق، عاشق، دوباره، شدی، خاک، سرت، قولت، قول، نیست، میدهی، آخرت، دکترقلی زاده،
+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط س م نظرات()

به کدام مذهب است این؟


ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی


همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی


مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی


به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی


در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی



عراقی





طبقه بندی: شعر، عراقی،
برچسب ها:دیده، خون، فشانم، غمت، شب، جدایی، چه کنم، هست، اینها، گل، باغ، آشنایی، همه، نهاده‌ام، سر، چو، سگان، آستانت، رقیب، نیاید، بهانهٔ، گدایی، مژه‌ها، چشم، یارم، نظر، چنان، نماید، میان، سنبلستان، چرد، آهوی، ختایی، گلستان، چشمم، همیشه، است، شاید، درآیی، برگ، ندارم، گلشن، شنیده‌ام، گلها، بوی، بی‌وفایی، مذهب، این، کدام، ملت، کشند، عاشقی، عاشقم، چرایی، طواف، کعبه، رفتم، حرم، ندادند، برون، درون، قمار، پاکباز، صومعه، رسیدم، زاهد، دیر، می‌زدم، یکی، درآ، عراقی، خاص، مایی،
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391ساعت 14:47 توسط س م نظرات()

منِ مسکین


آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد


وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند کرمش داد من غمگین داد


من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد


گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد


خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن

هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد


بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد


در کف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد



حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:رخسار، رنگ، گل، نسرین، صبر، آرام، تواند، من، مسکین، گیسوی، رسم، تطاول، آموخت، کرمش، غمگین، داد، فرهاد، همان، طمع، ببریدم، عنان، شیدا، شیرین، گنج، زر، کنج، قناعت، شاهان، گدایان، عروسیست، خوش، جهان، صورت، لیکن، پیوست، خودش، کاوین، دست، دامن، سرو، لب، خاصه، اکنون، صبا، مژده، فروردین، کف، غصه، دوران، حافظ، خون، فراق، رخت، خواجه، قوام، الدین،
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391ساعت 12:15 توسط س م نظرات()

آتش نهفته


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت


افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت


زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت


می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت


آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت


خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت


می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت


بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت


حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت



حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:حسنت، اتفاق، ملاحت، جهان، گرفت، آری، می‌توان، افشای، راز، خلوتیان، خواست، کرد، شمع، شکر، خدا، سر، دلش، زبان، زین، آتش، نهفته، سینه، خورشید، شعله‌ایست، آسمان، می‌خواست، گل، دم زند، رنگ، بوی، دوست، غیرت، صبا، نفسش، دهان، آسوده، کنار، پرگار، دوران، نقطه، عاقبتم، میان، آن روز، شوق، ساغر، خرمنم، بسوخت، کآتش، عکس، عارض، ساقی، خواهم، شدن، کوی، مغان، آستین، فشان، فتنه‌ها، دامن، آخرزمان، می، خور، آخر، غم، سبک، برآمد، رطل، گران، برگ گل، خون، شقایق، نوشته‌اند، پخته، ارغوان، حافظ، لطف، نظم، می‌چکد، حاسد، چگونه،
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391ساعت 15:19 توسط س م نظرات()

بی تو مباد جای تو


تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو


ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو


من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو


دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو


خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند

این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو


شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو


شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو


خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو



حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:تاب، بنفشه، طره، مشک، پرده، غنچه، می‌درد، خنده، دلگشای، گل، خوش، خوش نسیم، بلبل، خویش، مسوز، سر، صدق، شب همه شب، دعای، ملول، گشتمی، نفس، فرشتگان، قال، مقال، عالمی، برای، دولت، عشق، چون، فقر، افتخار، تاج، سلطنت، می‌شکند، گدای، خرقه، زهد، جام، درخور، همند، نقش، جهت، رضای، شور، شراب، نفسم، کاین، پرهوس، خاک، سرای، شاه‌نشین، تکیه گه، خیال، دعاست، شاه، مباد، جای تو، خوش چمنیست، عارضت، خاصه، بهار، حسن، حافظ، خوش کلام، مرغ، سخنسرای، مشک سای تو،
+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391ساعت 14:41 توسط س م نظرات()

آمد بهار و سبزه دمید



رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید


صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید


ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید


مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید


ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید


چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید


من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید


بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید


حافظ





طبقه بندی: شعر، حافظ،
برچسب ها:رسید مژده، بهار، سبزه، وظیفه، برسد، مصرفش، نبید، صفیر، مرغ، بط، شراب، فغان، بلبل، نقاب، گل، میوه‌های، بهشتی، ذوق، سیب، زنخدان، شاهدی، نگزید، مکن، غصه، شکایت، طریق، طلب، راحتی، زحمتی، وش، گلی، بچین، گرد، عارض، بستان، بنفشه، چنان، کرشمه، ساقی، کسی، شنید، رنگین، بخواهم، فروشش، پیر، جرعه‌ای، می‌گذرد، دادگسترا، دریاب، موسم، حافظ، هنوز، می‌نچشید،
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390ساعت 23:52 توسط س م نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]