پریشان

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم

رویای تو...




شب که دامن می نهد ، فکرم جوانی می کند

چشم زیبای تو با خوابم تبانی می کند


چشم در چشم تو مبهوت نگاهت می شوم

عشق تو در سینه ام آتش پرانی می کند


می رود رویای من در پیچ و تاب موی تو

بند بند مویت از من دلستانی می کند


گیسوان چون زَرَت آرام جانم می درد

در میانش عطر مریم مهربانی می کند


دل به شوق وصل تو از سینه ام بیرون شده

در وجود نازنینت زندگانی می کند


ماه من ، از شوق دیدارت همه اجزای من

شادمانی ، شادمانی ، شادمانی می کند


من پریشان توام ، ای مهربان ، دلدار من

وز پریشانی دلم شیرین زبانی می کند



پریشان






طبقه بندی: پریشان، شعر،
برچسب ها:پریشان، فکرم جوانی می کند، گیسوان، مریم، شادمانی، مهربان، شیرین زبانی،
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1392ساعت 23:18 توسط س م نظرات()

گیسوان دراز...


شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه!

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینهء من! این تو و این سینهء من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد




فاضل نظری





طبقه بندی: فاضل نظری، شعر،
برچسب ها:گیسوان، شب، یوسف، زلیخا، فاضل نظری، شب که اینقدر نباید به درازا بکشد، شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد،
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 00:00 توسط س م نظرات()